157
بی رغبتـی به همه چیـز قشنگ معلومه تـو مردم ، تـو چهره ی شهر .. آدمـا دارن همدیگه رو می بلعـن
حقمونه عصبـانی تـرین و غمگیـن تـرین بـاشیـم . حقِ خیلیـا اینهمه بدبختـی نیست . تـا وقتـی که تـو
خونه نشستی بیـچارگیِ آدما رو نهایتـا تو دو سه تـا خونه اونـورتـر میبینـی ولی واقعـیت ، بیچـارگی به
مراتـب تو جهـانِ بـزرگتـر به حدی زیـاده که مثِ سیلی کوبیـده میشه تـو صورتت . امـروز مغازه ها یکی
درمیـون و چنـدصبـاح دیگه همشون بسته میشن . کارخونه هـا پشت هم ورشکسته و تعطیـل .. امـروز
کارگـرا تو محوطه نشستـه بـودن بـا بـاد بـزن خودشونُ بـاد میـزدن .. آخه خب بـرق قطعـه ! آب نیـست ..
آخه خشکسالیـه ! اینـو کجای دلم بـذارم | نگرانـم و پـر از نـاراحتی از بی آینـده گی ، فقط من نه .
کی حالـش خوبه اصلـا ؟! کی صبـح ها وقتی چشماشو بـاز میکنه دوبـاره از اول پـر از غم
نمیشه ؟ امیدواریـم حدی داره بالـاخره ..
# آنجا که آزادی نیست ، اگر رأی دادن چیزی را تغییر میداد ، اجازه نمی دادند که شما رأی بدهید
| مارک تواین
# الهي و ربّي مَن لي غَيـرُک اَسئَلُهُ کَشفَ ضُـرّي و النّـظرَ في اَمـري
+ فـردا شب عروسیِ اِلِ . امیـدوارم به بهتریـن شکل بـگذره