بی رغبتـی به همه چیـز قشنگ معلومه تـو مردم ، تـو چهره ی شهر .. آدمـا دارن همدیگه رو می بلعـن

حقمونه عصبـانی تـرین و غمگیـن تـرین بـاشیـم . حقِ خیلیـا اینهمه بدبختـی نیست . تـا وقتـی که تـو

خونه نشستی بیـچارگیِ آدما رو نهایتـا تو دو سه تـا خونه اونـورتـر  میبینـی ولی واقعـیت ، بیچـارگی به

مراتـب تو جهـانِ بـزرگتـر به حدی زیـاده که مثِ سیلی کوبیـده میشه تـو صورتت . امـروز مغازه ها یکی

درمیـون و چنـدصبـاح دیگه همشون بسته میشن . کارخونه هـا پشت هم ورشکسته و تعطیـل .. امـروز

کارگـرا تو محوطه نشستـه بـودن بـا بـاد بـزن خودشونُ بـاد میـزدن .. آخه خب بـرق قطعـه ! آب نیـست ..

آخه خشکسالیـه ! اینـو کجای دلم بـذارم | نگرانـم و پـر از نـاراحتی از بی آینـده گی ، فقط من نه .

کی حالـش خوبه اصلـا ؟! کی صبـح ها وقتی چشماشو بـاز میکنه دوبـاره از اول پـر از غم

نمیشه ؟  امیدواریـم حدی داره بالـاخره ..

# آنجا که آزادی نیست ، اگر رأی دادن چیزی را تغییر میداد ، اجازه نمی دادند که شما رأی بدهید

| مارک تواین

# الهي و ربّي مَن لي غَيـرُک اَسئَلُهُ کَشفَ ضُـرّي و النّـظرَ في اَمـري

+ فـردا شب عروسیِ اِلِ . امیـدوارم به بهتریـن شکل بـگذره