158
دیگه نگم از خواب آلـودگی تو یک ساعتِ اول . نگم از داغ کـردنِ مغـزم تو یک ساعتِ آخـر ، که تـازه امـروز
بخاطـرِ ده دقیـقه تـاخیـر بخاطـر دوش گرفتن و کمبـود آبِ اولِ صبحی -__- میخواست 20 دقیـقه اضـافه تـر
نگهمون داره که خب تـایـمِ بعـد کلـاس داشتـن اونجا و نشـد .
تو این فکر بـودم که درمورد مقاله بـاهـاش مشورت کنم خب اونموقـع قطعـا اسمِ دکتـر اِس میـاد و باعثِ
آشنـایی میشه | راستـی چقدر از تصمیـمم درمورد نوشتـنِ مقاله میگذره ؟! حتمـا خیییلی ! اونشب
محمد گفت بیـا دانشگاه اگه کـاری از دستـم بـربیـاد کمکت میکنـم .. امـا باهـاش راحت نیستـم حتی بـا
وجود شـرایطِ خاصـی که داره ! اغلب حس میکنـم خیلی صمیمی میشـه و ایـن یکم اذییتـم میکنه ، هر
چند که بی منظـور بـاشه .. پشت گوش انداختـم و از ایـن گذشته بی حوصله ام و دیگه بی تفاـوت
نسبت به مقالـه .. انگـار از عامـلِ محرکـم که دور شدم یه چیـزایی هـم فراموشـم شد یـا خواستم فراموش
کنـم !
حالـا امـروز 😂 _ بیـاین نشـاطِ مردمِ شیـرازو بگیـریم 90 از 100 مثلـا .. من قشنگ مُردم بعـدم خودش 😂
اونجا که وسطِ آنتـراک زنگ زده به حاج آقا که چنـدوقتیـه تهران نیـستن بعد بـه پـاجرو میگه اونجا تظاهراتـه ؟
میگه نه . میگه خب تـو نـری قاطی شون ــا ینی عشقِ پدریـه بـا اینکه مردیِ واسه خودش
اونجا که تعریـف میکرد از 88 و مـرور بـر حوادث بـا دوچرخه و مـا غش غش میخندیـدیم امـا بهش که فکـر
میکردیـم ناراحتـی عمیق تـر میشد بابتِ روزایی که گذشت .. که پـدر و مادر بچه هایی که میگرفتـن
دست به دامن پـاجرو میشدن و یه بـارم یکیشونُ تو بیـابونـای اوین پیدا کردن ، زنده البته
# هیچ دلـخوشی رو نبـاید دست کم گرفت ، آدم تنها موقع سقوط میفهمه آخریـن ریسمان کدوم بوده
| از کانالِ سبیـدو