دیگه نگم از خواب آلـودگی تو یک ساعتِ اول . نگم از داغ کـردنِ مغـزم تو یک ساعتِ آخـر ، که تـازه امـروز

بخاطـرِ ده دقیـقه تـاخیـر بخاطـر دوش گرفتن و کمبـود آبِ اولِ صبحی -__- میخواست 20 دقیـقه اضـافه تـر

نگهمون داره که خب تـایـمِ بعـد کلـاس داشتـن اونجا و نشـد .

تو این فکر بـودم که درمورد مقاله بـاهـاش مشورت کنم خب اونموقـع قطعـا اسمِ دکتـر اِس میـاد و باعثِ

آشنـایی میشه | راستـی چقدر از تصمیـمم درمورد نوشتـنِ مقاله میگذره ؟! حتمـا خیییلی ! اونشب

محمد گفت بیـا دانشگاه اگه کـاری از دستـم بـربیـاد کمکت میکنـم .. امـا باهـاش راحت نیستـم حتی بـا

وجود شـرایطِ خاصـی که داره ! اغلب حس میکنـم خیلی صمیمی میشـه و ایـن یکم اذییتـم میکنه ، هر

چند که بی منظـور بـاشه .. پشت گوش انداختـم و از ایـن گذشته بی حوصله ام و دیگه بی تفاـوت

نسبت به مقالـه .. انگـار از عامـلِ محرکـم که دور شدم یه چیـزایی هـم فراموشـم شد یـا خواستم فراموش

کنـم ! 

حالـا امـروز 😂 _ بیـاین نشـاطِ مردمِ شیـرازو بگیـریم 90 از 100 مثلـا .. من قشنگ مُردم بعـدم خودش 😂

اونجا که وسطِ آنتـراک زنگ زده به حاج آقا که چنـدوقتیـه تهران نیـستن بعد بـه پـاجرو میگه اونجا تظاهراتـه ؟

میگه نه . میگه خب تـو نـری قاطی شون ــا   ینی عشقِ پدریـه بـا اینکه مردیِ واسه خودش 

اونجا که تعریـف میکرد از 88 و مـرور بـر حوادث بـا دوچرخه و مـا غش غش میخندیـدیم امـا بهش که فکـر

میکردیـم ناراحتـی عمیق تـر میشد بابتِ روزایی که گذشت .. که پـدر و مادر بچه هایی که میگرفتـن

دست به دامن پـاجرو میشدن و یه بـارم یکیشونُ تو بیـابونـای اوین پیدا کردن ، زنده البته

# هیچ دلـخوشی‌ رو نبـاید دست کم گرفت ، آدم تنها موقع سقوط می‌فهمه آخریـن ریسمان کدوم بوده

| از کانالِ سبیـدو