نوشته " مـا به محیط مـان عادت میکنیـم " .. خب همه چیـز تقریبـا عادی شده دوبـاره ، مثلِ

دفعـات قبل و چیـزی جز ایـن انتظار نمیرفت . مثـلِ اینکه چند شبِ پیش در موردِ ایـروان صحبت

میکـردم و  بـابـا گفت ، همه که قـرار نیست بـرن :| : به محیـط مـان عادت میکنیـم !

دیـروز بـرای n اُمیـن بـار Room رو دیدم .. ادامه ی کتـابی که شـروع کردمُ خونـدم " دوست 

داشتـم کسی جایی منتظـرم بـاشد " منتهـا چشمـام اذییت میشن چون هنـوزم سختمه عینک

بـزنم !!

بی ربـط : دو سه روزِ پیش دکتـر اِس رو از تـهِ لیست آوردم بـالـا D: احوال پرسی و خبـر از

بچـه هـا . گفتـم همـه از دم بیکـار . _ تـو که تقصیـر خودتـه گفتـم بیـا سرکـار نـاز کـردی گفتـی

نـه . گفتـم در حال کسب دانشـم مـن بـابـا ! سیـن و دیگـر هیچ :|