209
بعد از تو دنیا عوض شد. نگفتم برایت، دلم نیامد. گنجشکها از حیاط خانه رفتند، درخت خرمالو خشکید.
کفشهایم مرا به هیچ کافهای نبردند. لباس آبیام که تو دوستش داشتی، پوسید. موهایم سپید شدند و
روزگارم سیاه. هیچکس برایم مست نکرد و نرقصید که وسطش بخندد و بگوید غرق نشی، با اون نگاه
کردنت. هیچکس یادش نبود وقتی درد دارم، دستش را بگذارد روی صورتم و آرام زیر گوش چپم زمزمه
کند: ببوسمت؟ هیچکس نبود که کنارم بخوابد، آرام نفس بکشد، من بتوانم تا صبح به موسیقی نفسهایش
گوش کنم و هی دیوانهتر شوم و هی شعر بنویسم روی ملافه سفید، با نوک انگشت. بعد از تو، نخوابیدم
که خوابت را ببینم. نشد. نتوانستم. هی نشستم تا صبح به تو فکر کردم و آنقدر گریه کردم که رادیو گفت
خشکسالی منتفی است، ابرهای بارانزا در آپارتمان کوچکی در تهران مستقر شدهاند. بعد از تو هیچ شبی
ماه آنقدر نیامد نزدیک زمین که من بترسم و به تو زنگ بزنم و تو آرامم کنی که فقط یک واقعه طبیعی
است و قرار نیست دنیا تمام شود و ما دیگر هم را نبینیم. هیچکس نبود که در تاریکی سالن سینما، یواشکی
مرا ببوسد و بی صدا بخندد. هیچکس نبود که پشت تمام چراغ قرمزها کف دستش را ببوسم و دلم برایش
غنج برود. بعد از تو، هیچ کس بوی گندم خام نداد. هیچکس خورشید من نشد، گم شدم در شباشب بی پایانی
که اسمش را گذاشته ایم زندگی. بعد از تو دنیا عوض شد. من اما نه. هنوز صبحها می ایستم سر کوچه،
همانجا که آخرین بار دیدمت. به جای خالیات نگاه می کنم، آرام چشمهایم را پاک می کنم که عاقلان
نبینند دیوانه گریه کرده. بعد، راه میافتم در شهر، به غریبهها لبخند میزنم. کسی چه می داند، شاید تو
عوض شدهای، شبیه یکی از این غریبههایی نکند بمانی بیلبخند..
حمیدسلیمی
+ "کلیک" چقدر زیبا شده این کار 💜