پاییـزه و هوهوی باد لـا به لـای شاخ و برگ بی جونِ درختـا. پشت پنجره ایستـادم بیرونُ نگـاه می کنم

اتوبوس از دور میـدون رد میشه و من در کسری از ثانیـه پرت میشم به سالهـای کارشنـاسی. هوا

همون هواست. ترافیک ممتـد ماشین ها، صدای آژیـر آمبولـانس و بوق ماشینـا، ترکیب نور چراغـا

با گرگ و میشِ هوا.. به جز هیاهوی آدمـا تو پیـاده رو و خیابونـا، هیچ چیـزی عوض نشـده. گم شدم

لـا به لـای پـاییزهای دانشگاه، زرد و نارنجیـای کفِ پیاده روی بلـوار. دیـروقت. زود تاریـک شدن هوا ..

کمبـود همیشگیِ تاکسـی و اتوبـوس ها.

کلـاس های تکینـک دکتـر اِس که همیشه تایـم آخر بود.. ساعت از پنج که می گذشت، غرغرهای ما

شروع میشد و بـالـاخره آخریـن کلـاس و آخرین گروهی که دانشگاه رو تحویـل میداد مـا بودیم. هر سال

اولِ پـاییز دلتنگ اون روزا می شم. هر سال بیشتـر از قبـل..