- یه جایی که یادم نیست کجا - خونـده بودم بیا برای یک بارم که شده تمام اون چیزی که باعث 

سردرگمی و غم مون شده، تمام رفتارهای خواسته یا ناخواسته ی پدرها و مادرهامون رو که باعث

مشکلـات امروزمون شدن رو کنار بگذاریم و از جا بلند شیم. قبول که تو آسیب دیدی اما دیگه کافیه.

بلندشو و برای رسیدن به خواستت تلـاش کن.

ممکن نیست تمام اونچه که تو شماره ی 202 گفتم رو فراموش کنم اما سعی میکنم ازش عبور کنم.

این روزا کنار درس خوندن، مدام و بی وقفه (و گویی بی اراده!) در مورد تحریـریه ها روزنامه ها و یک سری

قوانین کلی، دارم تحقیق میکنم.. هرچقدر که میخونـم بیشتر نمیدونم و بیشتر میل به دونستن دارم. بـا

آدم های مختلف و شیوه های متفاوت کاری، آشنا شدم. یه چیزی توی دلم جوونه زده.. یه چیزی مثل یه

گیاه که انگار بذرش رو سالها قبل کاشته باشن و حالـا داره جوونه می زنه!

چندوقت قبـل از یه استـوری تبریک تولد، رسیدم که صفحه ی محمدآقایی که قبلـا فقط ازش چندتـا عکس

دیده بودم. به طبع کنجکاوی این روزام، شروع کـردم به خونـدن چنـدتا پستِ اول. تقریبـا آخـرِ هر جمله

مکث کردم، فکر کردم و یک دورِ دیگه اون جمله رو خونـدم! درواقـع بـا چیـز خارق العاده و عجیبـی مواجه

نشـده بودم، فقط آرزو و خواسته های من با خواسته های محمد مشترک بود. با این تفاوت که اون

بهشون رسیده بود(خداروشکر) اما من میدونـم که هنوز راه زیادی رو دارم.. پس چرا همیشه فکرمی کردم

که خواسته هام یا دور از دسترسه یـا هیچوقت سهم من نخواهد شد ؟!!

+ من با تـمام توانم می دواَم. تو حتما کمکم میکنی، مگه نه ؟ حتما اشتیـاقم رو نادیـده نمیگیـری..