216
بعد از خستگیِ سروکله زدن با کتاب نظریه رسانه، نتو که روشن کردم، پیام دکتـر اِس اومد بـالـا "سلـام
خوبی ؟ حال و حوصلهی طرح پرسشگری داری؟" مثـل همهی وقتای دیگه که بدون معطلی اعلـام آمادگی
میکردم، نوشتم بله، کِی و کجا ! یکم که گذشت یـادم افتـاد تو اوج کرونـا هستیم و بـرای از اینجا تـا شرق
تهران رفتـن چندیـن تاکسی و خط متـرو باید عوض کنـم و این یعنی آگـاهانه به استقبـال ویـروس رفتن!
براش نوشتـم نمیشه.. بـا غم نوشتم. به همین راحتی داریـم اتفاقاتـی رو از دست میدیـم که سالهـا
بخاطرش درس خوندیـم، تلـاش کردیم و آرزوش رو داشتیـم..
حرفا به نیمه شب کشید و گفتم که ف مریضـه، نوشت همین الـان حالشو میپرسم.
همینقـدر مهربـان از راهِ دور. همینقدر بااحسـاس امـا زمخت و محتاط به نسبت به همـه چیـز! میخواستـم
بنویسم دلتنگ تمام روزهای رفتـه هستم، دلتنگ تهـران.. دلتنگِ پـژوهشگاه.