دارم لـابه لـای نوشته هام می گردم، ببینم کجا و کِی از تلخیِ نودوسه گلـایه کردم و هزاربـار به اون روزا لعنت

فرستـادم.. چقدر بهم سخت گذشته بود که فکرمی کردم قطع به یقین روزای بدتـر از این وجود نخواهد داشت؟

نود و نه، بدتـر از تمام ادوار و تمـامِ دوران ها سخت گذشت و سخت داره می گذره. خسته ام از اینهمه تلخی،

استرس و نگرانی،(فارغ از زندگی شخصیم).. خسته ام از تمام اتفاقات تلخی که داره می افته. از اونی که

می تونه کاری بکنه اما نمی کنه. هر روزمون پُـر از غمه.. کاش خدا یه نگاه ویـژه بهمون می کرد.. اشک چشمامون

داره خشک میشه و دلمون از حسرت پُـر. هر صبح که از خواب بیدار می شم، دلـم می لرزه و نگرانـم.. آشوبـم.

چون قطع به یقین یه خبـر بد، یه تصمیـم نـا به جا بـرای تغییـر، اتفاق افتاده. یه نفر تصمیمی گرفته که میلیون ها

"انسان" بایـد ازش اطلـاعت کنن و دَم نزنن..یه شعر از صائـب تبریزی هست که میگه "پشه بـا شب زنده داری

خون مردم  می خورد" حکایت این سالهای سال زندگی ما تو این سرزمینه..

اونقـدر ذهنـم آشفته و درگیـره که تمـام این چندوقت فقط اشک ریختـم و هربـار دوخط از احوالــاتم نوشتـم، کنـار

هم گذاشتم تا اینجـا بمونه.. از مرگ اینهمه عزیـز از بیمـاری که یکسـاله تمام جهان رو مختل کـرده، از گرفتـاری

آدم ها.. از تموم شدن جونِ عزیـز آدم ها.. حقیقتـا لبـریز شدم. اینجـا شده روزمـرگی های تاریخی و شرح وقایع

از زبـان من!

آخریـن یـادداشت کانالـم بـرای چهـار روز پیشه.. بـرای علی انصـاریـان. نوشتم با وجود این شرایط نـاراحت کننـده و

میـزان رنجی که ایـن مدت بابـت بیماری متحمـل شده احتمـالـا وقتی که سلـامتیش رو بدست آورد، دچـار رنسانس

روحی روانی میشه اما امیدوارم کماکان بخنـده و بخندونـه..

میخوام بگم که غیر از خوب شدن انتظار دیگه ای نداشتم.. آخه امیـد آخرین چیـزیه تو آدم می میـره. من تمام روزهـایی

که آقای انصاریـان بستـری بود رو به خاطر تمام اون خنـده های از ته دلـم، بـراش دعا خونـدم و اشک ریختم. و در

کمال نـاباوری امـروز رفت! به همیـن سادگی.. کی بـاورش میشه؟!

به همون سادگی که هزاران هـزار نفـر دیگه رفتن، خاصه در این زمـان که واکسـن ساخته شد و کم کم تمام

کشورها خریداری کردن و طبق معمول مـا نه. جونِ عزیـز آدم ها از دست میـره و مـا درگیـر سیاست و هوا کردن

موشک هستیم.. 

+روز مادر مبارک..!