پارسال یه همچـین روزایی، هول و ولـای ویروس جدیـد افتـاد تو جونمـون و عجیب غریب شدیـم. آدمـایی

که نصف صورتـشون با ماسک پوشیـده شده، دستکش و شلید روی صورت و گـاهـا در مواردی گـان بـر تن!

دیـدن خودمون و چهره ی عزیـزانمون تـوی چنیـن حالتـی بـرامون عجیب بـود چون تـا حالـا با چنین پدیـده ای

رو بـرو نشده بودیـم. تحمـل چنیـن شرایطی بیـرون از خونـه، بـرامون سخت و غم انگیـز بـود. فاصله ی فیزیکی

رو تـا اونجا که ممکـن بود، رعایت می کردیم و فکر میکردیـم هرکس از کنـارمون رد بشه، حتمـا حامل ویـروسه.

مشاغل تعطیل شدن، مسیـرهای زمینی و هوایـی بسته شد. تمـام جهان درگیـر ویروس شد.. تعطیلـات عیـد

رو مسافرت نرفتیـم و تـوی خونه قرنطینه شدیـم، تـا به حال به اون شکل زندگی رو نگذرونده بـودیم. دیـدنِ شهر

خالی و خلوت، سکوتِ خیـابونـا.. غم انگیـز بود. گفتن تابستـون که برسه، ویروس ضعیف میشه امـا به قول آقامحمدی

یـادمون نبـود کشورهاییم هستن که شدت گرمـاشون زیـاده و اونا هـم میـزبـانِ ایـن ویـروس هستن! آمـار مرگ و میـر

هیچوقت درست اعلـام نشـد. یه موقعـایی کم. یه وقتـایی کمتـر از حد عادی و غیـرقابل بـاور! امـا به مـرور یـاد

گرفتیـم بایـد چطور از خودمون مراقبـت کنیم. ماسک و ضدعفونـی شد جزئی از وجودمون. انگـار لبـاس بـرای تن..

به همیـن راحتی یک سال از اون روزا گذشت! هنـوز ماسک هست، هنـوز اوضـاع غم انگیـزه و هر روز خبـر نبـودن

یکی از اطرافیـان، مثـل پتک میخوره تـو سرمون. هنـوز درگیـر ویروس و قربـانی وعده های تو خالی آدم های

بی کفایتیم.. چیـزی که پر واضحه، اینـه که ایـن درد جهانی شده، حالـا حالـاها هست و مـتاسفانه ماها، بعد از

ایـن، دیگه اون آدم های قبـل نخواهیم شد.. خاصه مردم این سرزمین که زخم های زیـادی روی تنمون هست و ایـن

مدت بیش از پیش اذییت شدیم..