دیروز ظهر برای دکتر اِس پیام فرستادم برای هماهنگی و دیدار امروز. و بالاخره بعد از یکسال و نیم، امروز صبح، دیدار تازه

کردیم. خب توی این 5-4 سال، اینهمه مدت بینمون فاصله نیافتاده بود و مشخصن خیلی دلتنگ بودیم. صبح با ف قرار

گذاشتم که وردآورد همدیگه رو ببینیم و باقی مسیر تا پژوهشگاه. هنوز هم بعد از اینهمه سال به میدان انقلاب که می‌رسم

پر از استرس میشم، پر از هیاهوی روزهای کارشناسی.. پر از هیجان برای کتابفروشی‌ها و پس کوچه‌های انقلاب.. . چندباری به

در تقه زدم ولی توی اتاق نبود، پیام فرستادم که ما رسیدیم و همون دقیقه در تماس چندثانیه‌ای گفت طبقه پایینه و زود

میاد. چقدر حرف داشتیم برای گفتن.. چقدر خاطرات ناگفته و کهنه زنده شد از کلاس‌های سریع و خشن آمار :)) بعد از سال‌ها

جرات این رو پیدا کردم که بالاخره بگم یادتون هست چقدر با ما طفلکی‌ها خشن رفتار می‌کردی و چندبار من رو

بخاطر خنده و شیطنت‌هام دعوا کردی و بعد هم پشت سر من روی میز می‌نشستی تا با اولین خنده حالمو بگیری! جوابی

که گرفتم این بود که کم تجربه بودم در تدریس و خب مباحث سنگین بود و فرصت کم. بعد هم خنده‌های از ته قلبی که

به عادت دستاش رو جلوی صورت می‌گیره :)

تابلو گلیمی که اینترنتی سفارش داده بودم و دیشب با کاغذ گراف پیچیده بودمش رو از توی کیسه دراورد و با گفتن

"چقدر باسلیقه" نیشم تا بناگوش باز شد. با جدیت گفت: این سری هم با هدیه اومدید اما سری بعد جدی دعواتون می‌کنم.

نیشم بسته شد! برگ بیدی بنفشی که سه چهارسال پیش برای تشکر بابت زحماتی که برای پایان نامه‌ام کشید، برده بودم رو

هنوز داشت و از این بابت خوشحالم :)) دو جلد از انسان در جستجوی معنی رو از داخل کیسه بیرون آورد و فورا گفتم اِ

این کتاب عالیه. و خب از اونجایی که دهنم همیشه بی‌موقع باز میشه، گفت برای شما دوتا خریدم! یک جلدش رو داد به ف

و برای من از کتابخونه‌ش "تخت‌خوابت را مرتب کن" رو بیرون آورد. درمورد شغل جدید ف و کلینیک صحبت کردیم.

از راه انداختن کسب و کار گفتیم و از پژوهش‌های جدید. بیشتر صحبت‌ها اما حول محور من و کنکور چرخید.

مشاوره‌های دکتر اِس و ف مشترکن برای قوت قلب من بخاطر کنکور مرداد ماه 😆

گفت نهایتن قبول نمی‌شی. دنیا به آخر نمی‌رسه، بیرون آموزش ببین و بیشتر از اینکه درس بخونی، تجربه کن.

مستاصل گفتم که بلد نیستم، نمیدونم باید از کجا شروع کنم! مثل همیشه که برادر بزرگتر بوده و دلسوز، گفت تو

حرکت کن من هستم، فقط به علاقه نیست، تو حرکت نمی‌کنی.

و دقیقن همینه.. حرکت نمی‌کنم. اصلن نمی‌دونم باید چیکار کنم!

اما جون تازه گرفتم، دیدن دوستای قدیمی همین شکلیه، همین خاصیت‌و داره.. سعی می‌کنم به حرفایی که زدیم عمل کنم..