تخت‌خوابت را مرتب کن رو امروز تموم کردم. با خودم فکر می‌کنم که شاخ غول رو شکستم و باید برای خودم کف بزنم که

بالاخره کتابی رو طی یک هفته به پایان رسوندم‌! کتاب‌های نخونده‌ی زیادی دارم و همیشه سه چهار کتاب نیمه تمام و رها

شده روی میز.. این یکی رو شاید چون مدتها بود می‌خواستم بخرم اما خرید کتاب‌های دیگه رو ترجیح می‌دادم یا اینکه

چون هدیه‌ی دکتر اِس بود، زودتر خوندم! خودم هم نمی‌دونم.. کتاب انگیزشی بود، از همون‌ حرف‌هایی که دوستش ندارم

یا حتی گاهی اوقات معتقدم، امید واهی رو به آدم‌ها القا می‌کنه.. اما باز هم برام کتاب عزیزیه شاید باز هم چون هدیه‌ی

استاد بود! هیچ‌کدوم از قسمت‌های کتاب به اندازه‌ی این جمله‌ تو فصل آخر تکونم نداد "اگر کنار بکشین کل زندگی‌تون بابت

این مسئله تاسف می‌خورین. کنار کشیدن کارها رو آسون‌تر نمی‌کنه" این جمله رو بارها و بارها زمزمه کردم و تو دفترچه‌ام

نوشتم، بغض کردم.. من همیشه فرار کردم. کنار کشیدم. من آدم موندن نیستم و اینکه همیشه با کنار کشیدنم همه‌چیز رو

خراب‌تر کردم تو زندگیم کاملن مشهوده! هنوز هم نمی‌دونم دوشنبه‌ی گذشته، دکتر اِس این کتاب رو شانسی از بین

کتاب‌های کتابخونه بیرون آورد یا دقیقن می‌دونست که باید چی بهم بده..