بالاخره موفق شدم که شماره ی دکتر اِس رو از سمیه بگیرم میگفت تورو خدا بهش نگی من شمارشو

دادما :| رعب و وحشت موج میزنه . خییییلی خوشحالما

خوشش نمیاد شمارشو همه داشته باشن ، منم خب هیچوقت تا این حد بهش احتیاج نداشتم .

حالا من تا صبح هم که بگم بعد از اینهمه مدت تازه شمارشو تازه یافتم، کی باورش میشه و چرت و پرت نمیگه

دربارمون ! فردا میخوام بهش زنگ بزنم ببینم اجازه ی فوکوس گروپ میده یا نه . مطمئن نیستم بتونم

خوب حرف بزنم ، احتمالا مث همیشه گند میزنم اونم مجبور میشه از شدت خنده قرمز بشه . باز صدام میلرزه از ترس

اینکه ضایعم کنه .

+ اون روز که خاطره ی استادشو میگفت پرسید حالا منم دوست داشتنیم یا نه فقط ترسناک ؟ گفتم دوست

داشتنیِ بیشتر ترسناک . خندید . گفت همینجوری خوبه بالاخره یه ابهتی باید داشته باشم که بترسی به حرف بیای دیگه !

امروز تو سلف بعد از مدتها امین رو دیدم .. با یه تحولات چشم گیری که زیادم جالب نبود ، همیشگی

نبود ، شکسته و بهم ریخته .. ف تا دیدش گفت دلم خیلی سوخت براش . چقد زود گذشت ، یادته ؟

ذهنم انگار آماده بود ترمای اولُ بخاطر بیاره . حرص خوردنام، گریه‌‌هام..

چقدر ازش متنفر بودم الان اما هیچی. جا خورد از یهویی دیدنم ، از سلف رفتم بیرون و یکم هوای آزاد ..