متـرو رو دوست نداشتم هیچوقت. دیروز که داشتم میرفتم خونه‌‌ی خاله فکر میکردم که اگه چهارسال پیش

روزنامه نگـاریِ مرکز رو انتخاب کرده بودم برای ادامه ی زندگی مسیـرِ هر روزه ی تهران کرج چقـد برام آزار دهنده بود . هرچند

که یه وقتایی همین نیم ساعت راه از خونه تا دانشگـاه‌و غر میزنـم . امـا خب واقعا متـرو رو دوست ندارم . شلوغیِ زیاد رو

دوست ندارم .. داشتم فکرمیکردم که اگـر سال بعـد بخوام بـرم تهران چی ؟

+ قـرار بـود یکشنبـه بعـد از همایش بـریم تهـران مرکـز . امـا خب تصمیـم بـر این شـد که تـو دانشگاه خودمون انجـام بشه

بهتـره . روزای خیلـی شلوغـیِ و یه جـورایی آینده سـاز ..

+ سوسیومتـریِ دیـروز اونقـدر جذاب بـود که فکـرشم نمیکـردم نتیجه‌ش ایـن بشه که اول ف و بعد مـن ، مرکزِ کلـاس بـاشیم

به انتخابِ بچـه هـا . از لحـاظِ کـاری و ارتبـاط و حتـی محبوبیـت !

- فکـرشو میکـردی چنین نتیجـه ای بگیـری ؟ . و طبقِ معمول مـن بـا اشـاره ی سـر گفتـم نـه :)

- ایـن نشـون میده که مـن اگه یـه روز نتونـم بیـام سـرکلـاس به خـانومِ الف میگـم که بقیه رو مطلع بکنـه یـا اگـه قـرار بـاشه

کسی به جـای مـن تدریس کنه ، تو اولویـت اول منی | مـن ذوق :))