احساسِ درموندگی میکنم .. شاید اگه ف و الهام نبودن ، همون موقع که از حراست اومدم بیرون، میزدم زیر گریه . بغضمو

خوردم . سرم درد گرفته بود و با هر وزشِ باد اشک تو چشمام جمع میشد.

+بسیج لعنتی بهم اجازه‌ی برگذاری نشست رو نداد و حتی احسانم نتونست کاری کنه .. برای ساعتا و روزایی که خیلی

انرژی گذاشتم ناراحتم فقط. انقدر مستأصل بودم که یه لحظه اومدم به دکتر زنگ بزنم اما .. میدونستم چی میگه و تو حس

و حالِ شوخی نبودم ..