80

هفتِ صبح و اینقدر انـرژیک . در مقابـل ، صدای خواب آلودِ من که از تـه چاه در می اومد! تماس از پـژوهشگاه بود .. می‌پرسه

خوابیـدی؟! اول صبـحی کلی غر زدم و معذرت خواست که دیشب جواب نـداده. چقدر بدم میاد که هیچوقت به موقع جواب

نمیده!!

# بشدت نیـازمندم به یک خبـرِ خوب که تاثیرش آخر هفته بمونـه!

79

وقتی تعریف همه ازم سرد و یخه .. پس کاش وقتایی که حالم خوب نیست ، انقدر تابلو نباشم . امروز بعد از مدت‌های

مدید گریه کردم. دوبار ! هر دوباری که دکتر اِس زنگ زد انگار فهمید. شوخی کرد، خندید . منم حوصله نداشتم،

به زور حرف زدم واقعن.

78

آماده نبودنِ معرفی نامه دو جا دردسر شد برام که هر دو رو هم کوتاه اومدم. از من بعید بود اونهمه صبر و سکوت ..

زنگ زدم به دکتر گفتم و برگشتم خونه. قرار گذاشتیم که ساعت 5 برم مترو تو مترو و بالـاخره معرفی نامه مو بگیـرم ! من

همشو بخاطر تجربه و مراحل بعدی که برام مهمه در واقع دارم تحمل میکنم . گفتم مراقب میخوام و همه ی حرفایی که باید..

ولی میدونم که میگه نه ..

خدایا باید بهم یه اعصاب قوی بدی ! میشه ؟

77

Delete

76

مامان پس فردا بـرمیگرده .. یعنی نزدیکِ دوهفته ست که نیست و منـم هر روز شلوغ تـر از روز قبلم . دست تنهـا تو کارای خونـه و

دغدغـه هماهنگـیِ کارای بیـرون . اینـا از سرِ ناچـاریِ وگرنـه کیه که ندونـه متنفرم از اینکـه دستـام بوی وایتکـس بده

چون نمیدونستـم باید دستکـش دستـم کنـم!

دیـروز 2 تـا 4/30 جلسه هماهنگی بـرای شروع داشتیـم . روزِ شلـوغی بـود . منکه رفتـم پـاییـن استـادخان و ف تصمیم گرفتن

که سرپـرستِ گروهِ اینجـا بـاشم . سرپـرستِ تهرانـم محسن ..

صبح ها بـا استرسِ اینکه هر دقیـقه ممکنه زنگ بـزنه ، ساعت 8 بیـدار میشم :| دیـروز جدن ذوق میکردم از اینکه تجربـه های

Pre test ـَـم رو برای بچه‌ها تعریف می‌کرد :)))

بستـنی‌م واسمون سفارش داد که آب شد و نخوردم.. آخرش هم قشنگ از اتاق بیرونم کرد و گفت: فـردا یه جا قـرار میذارم مَـپ پـیـپـر و

کارت بچـه هات‌و میـارم همونجـا حرف میزنیـم بـرو خدآفـظ

در نهایت دیـروز عصر وقتی اومدم خونه اِل گفت میخواستم بـاهات حرف بـزنم زود رفتی .. همسرم راضی نمیشه بیـام سرکار و..

ف نصـفِ پـولش رو الـان میخواد و من اینـا رو چجوری بگم به دکتـر اس؟! وقتی میگه هـر چی بشه من یقـه تـو رو میگیرمـا ..

حواست باشه.

+ قـرار شد فعلـا شمال شهـر باشیم تـا بعدن درمورد سهرابیـه تصمیـم بگیـره

که خودش بیـاد باهـام یا نـه .

امروز که از آماده نبـودنِ مـپ ها عصبـانی بود، فهمیدم کوچیک و بـزرگ نداره انگـار .. دکتـر ق هم حتی ازش میتـرسه وقتی عصـبیه :|

ف درِ گوشم گفت کِـر هم‌دیگه‌ هستید بـا این علـایق و اخلـاقای گنـدتـون.

تست‌ها رو خراب گردم و خوبـه که تو جمـع زوم نمیکنه رو خنگ بازیـام ! یه بـار که لبـو شد از خنـده :)))

75

وسط همهمه و شلوغی مترو، کدِ 021 که روی اسکرین دیـدم استـرس گرفتم و حدس زدم که از دفتـره. گفت سلـام خانوم.

هول شدم، منـم عینـا همون جمله رو تکـرار کردم بـراش 😐 . هنـوز ده دقیقه مونده بود بـه 10 و قرارمون!

_ داری میـای دیگه ؟
نیـم ساعت دیگه میـرسم چطور ؟
_ هیچی زود بیـا :|

توضیـح کارایی که کردم ، نحوه ی پـرسیدن سوالـا ، سختیِ کـار ، اصلـاحِ سوالـا بـرای چاپ کـارِ نهـایی و.. تـا یک ربـع به دوازده

طول کشیـد حرفـا. اونجا که پـرسید تونستی اعتماد جلب کنی؟ جریانِ خربـزه رو گفتـم. گفت: حواستـون بـود به چیـزایی

که گفتـم دیگه؟

ف منو لـو داد که رفتم تو نشریه و خربزه خوردم و مصاحبه گرفتم😐 دکتر اِس عصبانی شد. پرسید: تو رفتی تـو خونه؟!

- خونه نبود. مثل خونـه بود ، نشریه بود.

+ دیگه بدتـر ! حالـا هرچی که بـود، لـابد خربـزه جریـانش همینـه ، رفتـی تـو خونه ؟!

ترسیدم و دیگه رسمـن خفه شدم. گفت: میدونی ریسک کردی ؟خطرنـاکه! دیگه نـبینـم یـا نشنوم اینکـارو کردی.

سـر مبلغ پـرداختیِ پـرسشگرا ازم مشورت خواست که چقدر بـاشه خوبه و از این حرفـا .. و مشورت خیلـی چیـزای دیگه :))

دیـروز از صبح بغض داشتـم تـا آخـرِ شب که طبق معمول اشک نشـد. دلـمم نمیخواست بـرم پـژوهشگاه ، دلـم

نمیخواست که استادسر به سـرم بذاره . امـا امـروز خوب شـد که رفتـم !

پـرسشنامه هامون رو جدا کرد، پس اون برگه‌ای که خودم پر کردم رو هم میخونه😑

خروجیِ یه کـارو داد که سه صفحه گزارش بنویسم اما هیچی یـادم نمیـاد از کـارای قبلـم، فعلـا فقط نمونـه کار میخونـم !

+ سهرابیـه و اختـرآبـاد زیـر پونـِـزِ نقشـه‌ان. خداروشکـر که مراقـب باهامون میـاد .. 100 تـا مصاحبه تـو یک هفتـه ..

از پسـش برمیـام؟ حتمن آره..

+ امروز میـدون انقلـاب اعتراض بود..

74

زندگی از آنچه فکرش را میکردم سخت تـر است . از چندیـن و چندبـار رونویسیِ شعرهای کتـاب

فارسی . از بـاختنِ بـازی . از آمپول های فلزیِ سردِ سِر کننده ی دنـدان پـزشکی . از رو شدنِ

کلک های بچه گـانه پیشِ مـادر . از صبح کردنِ شبهـای طوفان و رعد و بـرق . از امتحان های

پایانِ تـرم . از دردهای عادت های ماهانه . از تحمل سنگینی نگـاه های مخالف . از نـادیده گرفتنِ

قضاوت ها . از کابوس هایی که بیداری هم تمامشان نمیکند . زندگی از آنچه فکرش را

میکردم سخت تر است ..

منو ف امـروز رفتیم بـرای pre test

• میدونم اگه شروع کنم غر زدن دوباره میگه جا نزن ، خسته نشو .. اما اینم جز مو به مویی بود

که فکرشو میکردم یه روزی بـاید متحمل بشم آدما با شرایط مختلف شونُ . بـاید خیلی قوی

باشم ، عصبانی نشم :( . عاشقِ اون مهندس IT شدم که موقع مصاحبه ، مراقبم بود از گربه ها نترسم😆

+ عاشقِ مهربـونی اون خانومه شدم که بـرام خربزه آورد . تو خیـابـون :|

+ حقیقتا خسته شدم از اینهمه وقت بیخوابی .. قرص جواب نمیـده میترسم مث کارکتـرِ اون فیلمه، کم‌کم دیگه هیچوقت

خوابم نبـره.

+ از خوشحالیـای امروز میتونم به این اشاره کنم که دکترجـان زین پس گوشیشُ تند تند چک

میکنه که دیـر جواب نده و من کمتر حرص میخورم ..

73

از 7 تـا 3 بعدازظـهرِ امروز اونقدر خوش گذشـته بهم که مثِ روزای دیگه غـر نـزنم به گرمای هوا .

به شلوغیِ متـرو . ونگ ونگِ صدای بچـه ها . ور ورِ مـدامِ فروشنـده ها تو واگـنِ خانومـا . به اینکه

چرا ماشین نبـردم .. اونجا که وارد پـژوهشگاه شدم و سراسر ذوق ، یـادِ روزایی افتـادم که یجورایی

آرزو بود ! خستگیِ یک سال تلـاشِ اخیـر امروز از تنم در رفت . اینکه بهم اعتماد کرده .

تو راه پژوهشگاه بودم که دکتر اس زنگ زد.

_ خواب موندی یـا گم شدی ؟
گم شدم زنگ زدم جواب نـدادیـن
_ دیـروز ک گفتم بنویس . حفظ نکن حافظـت مشکل داره :|

اتاق نه متـری مرتب و بـاسلیقه اما پـر استرس، وقتی منو ف رو گذاشت و رفت ! و دقیـقا دوساعت بعـد که

جلسه ش تموم شد برگشت :| قبلش البتـه گفت چایی بیـارن ، پـذیـرایی و از ایـن حرفا . رفت پـاییـن بیسکوییتـم خرید .

شیطنت منو ف و عکس گرفتن از اتـاقش.. از سطل آشغال هویـدا بود که قبل از ما بستنی میـوه ای خورده :| بعدش دیگه

رفـع اِشکـال و مرورِ مصاحبه کردیم. 15 تـای آزمایشی مال منه . گفتم میـرم غرب راحتتـرم . ف گفت ولیعصر!

استـادخان هم گفت تـوام با ف بـاش خیالم راحت باشه که بـا هم هستین، دلم شور تو رو نـزنه دیگه 😐

یکشنبه میریم برای تحویـلِ مصاحبـه و بعدش لـابد گزارش نویسی و رفـع اشکـال بـرای کارِ اصلـی .

بینِ حرفـا سمیه pm داد تو گروه . گوشی رو دادم به استاد که بخونـه

_ چه بک گـرند خلوتی ام داری ماشالـا | 😐

امروز این میخ‌و برای همیشه کوفت که ، استـادِ پیچوندنی اما منو دور نـزن . هرچی میپـرسم جواب بده

هرچی. حتـی سوالایی که از نظر تو بی تربیتیه اما از نظر من نه 😐 گفت مصاحبه ت رو ضبـط کن گوش کـنم و

اینکه این قسمت پـایه و مهمتـرین کاریه که سپـردم دست شما دوتـا و کلی حالِ خوب :))

کـار اصلـی 2000 و خورده ای تو سطح استـان مصاحبه ست تو نقـاط مختلـف با مـامور مراقـب.

_ ناهار چی سفارش بدم ؟ :))

ما هم که دیگه خجااالتی و اینا ! نمـوندیم پژوهشگاه..

72

اگه بگـم روزی صدبـار یه نگـاه به چـارت میندازم و بعـد به درسایِ پـاس شد‌ه‌ام و بعـدترش آه میکشم،

دروغ نگفتـم . اگه بگم از تـرم سه حس کرده بودم که آخرش نه تـرمه تموم میکنـم دروغ نگفتم .. روزایِ

افتضـاحی که جنگ اعصـابم وقتی به بیـرون از اتـاق کشیـده میشد ، مـامـان مجبـور به دلداری دادنـم

میشـد و وقتـی بیـرون از خونـه ، ف . حرص خوردنـم از بی‌‌بـرنـامگی دانشگاه و پشیمونی از کلن ثبت نـامم اونجا.

اون روزایـی که بعـد مدتهـا بـا استـاد کلـاس برداشتـم و پرسیـد یـادم نیست. تـرم چنـدی و وقتـی جواب

دادم ، گفـت ینی تمومـی؟ و گفتـم نه، اگه بگـم خجالت نکشیـدم دروغ گفتـم! بعـدتـرش وقتـی یه سـری مسئولیـت هـا

بهـم واگـذار شد و حال و روزِ بقیـه ی همکلـاسی هـامو دیـدم آروم تـر شد طوفـانـم . وقتـی دیـدم کـه نـاهیـد و حمـیدرضـا

ورودی نود هستن و هنـوز درگیر امتحـانای کـارشنـاسی‌ان! قـانع کننـده تـرین دلیـلم ایـن روزا اینـه که حتـی اگه الـانم

تمـوم میکـردم ، بازم کنکـور ارشـد اردیبهشته.

+ روزایـیه که بـا هیچکس حرفـم نمیـاد . هی مینویسـم و پـاک میکنـم و دوبـاره از نـو ..

71

Delete