از 7 تـا 3 بعدازظـهرِ امروز اونقدر خوش گذشـته بهم که مثِ روزای دیگه غـر نـزنم به گرمای هوا .
به شلوغیِ متـرو . ونگ ونگِ صدای بچـه ها . ور ورِ مـدامِ فروشنـده ها تو واگـنِ خانومـا . به اینکه
چرا ماشین نبـردم .. اونجا که وارد پـژوهشگاه شدم و سراسر ذوق ، یـادِ روزایی افتـادم که یجورایی
آرزو بود ! خستگیِ یک سال تلـاشِ اخیـر امروز از تنم در رفت . اینکه بهم اعتماد کرده .
تو راه پژوهشگاه بودم که دکتر اس زنگ زد.
_ خواب موندی یـا گم شدی ؟
گم شدم زنگ زدم جواب نـدادیـن
_ دیـروز ک گفتم بنویس . حفظ نکن حافظـت مشکل داره :|
اتاق نه متـری مرتب و بـاسلیقه اما پـر استرس، وقتی منو ف رو گذاشت و رفت ! و دقیـقا دوساعت بعـد که
جلسه ش تموم شد برگشت :| قبلش البتـه گفت چایی بیـارن ، پـذیـرایی و از ایـن حرفا . رفت پـاییـن بیسکوییتـم خرید .
شیطنت منو ف و عکس گرفتن از اتـاقش.. از سطل آشغال هویـدا بود که قبل از ما بستنی میـوه ای خورده :| بعدش دیگه
رفـع اِشکـال و مرورِ مصاحبه کردیم. 15 تـای آزمایشی مال منه . گفتم میـرم غرب راحتتـرم . ف گفت ولیعصر!
استـادخان هم گفت تـوام با ف بـاش خیالم راحت باشه که بـا هم هستین، دلم شور تو رو نـزنه دیگه 😐
یکشنبه میریم برای تحویـلِ مصاحبـه و بعدش لـابد گزارش نویسی و رفـع اشکـال بـرای کارِ اصلـی .
بینِ حرفـا سمیه pm داد تو گروه . گوشی رو دادم به استاد که بخونـه
_ چه بک گـرند خلوتی ام داری ماشالـا | 😐
امروز این میخو برای همیشه کوفت که ، استـادِ پیچوندنی اما منو دور نـزن . هرچی میپـرسم جواب بده
هرچی. حتـی سوالایی که از نظر تو بی تربیتیه اما از نظر من نه 😐 گفت مصاحبه ت رو ضبـط کن گوش کـنم و
اینکه این قسمت پـایه و مهمتـرین کاریه که سپـردم دست شما دوتـا و کلی حالِ خوب :))
کـار اصلـی 2000 و خورده ای تو سطح استـان مصاحبه ست تو نقـاط مختلـف با مـامور مراقـب.
_ ناهار چی سفارش بدم ؟ :))
ما هم که دیگه خجااالتی و اینا ! نمـوندیم پژوهشگاه..