135
آدم چجوری به خودش حالی کنـه که عزیـزش دیگه نیست و نفس نمیکشه ؟
مـامـان همیشه خبـرای بدو به بدتـرین شکلِ ممکـن میده و سر درد داره منـو میکشه . شوکه شدم ..
# حسیـن . آدم چجوری بایـد باور کنه آخه ؟! # غـم اومد نشونـمُ گرفت
آدم چجوری به خودش حالی کنـه که عزیـزش دیگه نیست و نفس نمیکشه ؟
مـامـان همیشه خبـرای بدو به بدتـرین شکلِ ممکـن میده و سر درد داره منـو میکشه . شوکه شدم ..
# حسیـن . آدم چجوری بایـد باور کنه آخه ؟! # غـم اومد نشونـمُ گرفت
دارم مدارکمو جمع و جور میکنم برای یکشنبه که قراره پروندمُ تکمیل کنم ..
# پایان نـامه بیست شدم . اواسط هفته استـاد راهنما زنگ زد ، کلی تبریک گفت و خبر داد که نمره مُ
ثبت کرده .. ریاضی رو که گذاشته بودم بـرای آخر ، تک درس امتحان دادم و با 19 ردش کردم رفت 😅
# دکتر اِس پی ام فرستاد ، کلی تبریک آرزوی موفقیت . گفت ما شیرینی شُ پیـش پیـش خوردیم :)
# و اینگونه شد که مثل آب خوردن گذشت همه ی روزایی که فکر میکردم ته دنیاس و تمومی نداره .
من تـا چند روز دیگه با تحویلِ چند تـا فرم و تصفیه حساب ، فارغ التحصیل میشم
# قول داده بودم فارغ که شدم ف رو ببرم کافه ولی الـان وقتش نیست .. آخه آخر سال
همیشه خستمه . نایِ هیچی نیست ، از پشت شیشه ی اتوبوس نگاه میکنم به بدو بدوهای مردم و
میگم خب که چی ! آخرِ سال همیشه طفلکیم بخاطر اینکه مجبورم تمام تعطیلاتمُ هرسال جایی باشم
که دوست ندارم ..
من به خوب و بـد شروع شدنِ هفته ها معتـقدم . به #نشونه ها .. به اینکه اگه شنبه صبحی اتفاقِ
خوبی بیـافته تـا آخرِ جمعه #هفته ی عشقه
| ٢٦٣- بيشتر كارهام رو از روى همين نشونه هاى روشن انجام ميدم . گاهى انقدر نشونه ها زيـاد
ميشن كه انگار واسم عادى ميشه 😅 |
شنبه ی قبل من خوشحالی هدیه دادم .. بمـاند که چقدر بـا ف مسخره بـازی درآوردیم سرِ اینکه چرا
تشکر نکرد ، ف میگفت بـاهات راحته چون تو جیب جا میشی 😂 همه فکر میکنن میتونن بـاهات راحت
باشن فارغ از سن و حتی بعدها جایگـاه و تحصیلـاتت .
یک ربع به پنجِ امروز پی ام فرستـاد : ببخشید یـادم رفته بود تشکر کنم ، بسیـار به توانِ سه 😂
سپـاسگذاری کرد . گل و این حرفا .. . من نوشتم جای گلدون تو اتـاق خالی بود و همزمان شد بـا
اینکه نوشته بود : عکسشو ترنـم دید خیلی خوشش اومد ، بردمـش خونه بـرای ایشون ! و بعد :
ممنون از توجهت . برای اتـاقم ؟ آبـروریـزی شد 😅 پس حتما ازش قلمه میگیـرم میبـرم اونجا .
و من خوشحالم که بـرگ بیدیِ بنفشم خودشو حسابی تو دلِ این خانـواده جا کرده :)
دغدغه های ریز و درشت این مدت نمیذاشت بنویسم .. ینی نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و
چجوری تموم . گاهی دست و پا شکسته یه چیزایی به ذهنم میرسه اما خط تلفن اینجا هنوز وصل
نشده و مهمتر اینکه تو این شلوغی حوصله ی نوشتن نیست .
ده روز از ساکن شدن تو خونه ی جدید میگذره و من هنوز عادت نکردم به اینجا ، صبح ها تا دیر
وقت میخوابم و تا مدتها تو جام غلت میخورم ، کسل تر شدم و غروبا انگار در و دیوار اینجا میخواد
منو ببلعه تو خودش .. اتاقِ سبز و آبیم هنوز تو دلم جا باز نکرده و حتی گاهی وقتا دلم بهونه ی
کنج دنج اون اتاقمو میگیره ! خیلی زمان باید بگذره تا عادت کنم ؟خویِ آدمی عادت کردنه . عادت
میکنم ولی کی ؟
هفته ی پیش حین جمع و جور کردن پایان نامه از اونجا زنگ زدن و گفتن آماده ای برای همکاری ؟
اوکی ندادم ، گفتم خبر میدم و فورا به دکتر اِس گفتم میرسم به درسام ؟! بماند که باز دعوام کرد
بابت اینکه نادیده گرفتم کنکورُ و چشم بسته قبول کردم ، اما یکم بعدش که آروم تر شد گفت عیبی
نداره عادت کردم به این کارات D: بگو نمیتونی بیای و فعلا بچسب به درست ، کار بعدا هم هست ..
در نهایت اواسط هفته ی پیش پایان نامه رو تحویل دادم و استاد راهنما با کلی تعریف و تمجید
بهم تبریک گفت بابت اینکه زود تمومش کردم ..
شنبه ای که گذشت همراه ف رفتم دفتر . قبلترها تو فکر خریدن تابلویی بودم که پیداش نکردم و
بعد رسیدم به دسته گل و بعدترش فکرکردم که عمرش کوتاهه و چقدر جای یه گلدون توی اتاقش
خالیه . گلدون و جعبه سوغاتی برای تشکر .. اینبار بدون سوال درسی و بدون هیچ حرفی منتظر
موندم تا حرفاش با ف تموم بشه . منم که چایی نمیخورم همیشه :) بعد از ف صندلی به سمت من
چرخید و پرسید تو چیکار کردی ؟ و منی که با ذوق و شعف فراوان خبر تحویل کارمو دادم دیدنی بود :)
در مقابل تعجب چندانی نکرد چون میشناسه منو که چقدر آن تایم و منظمم تو کارام اما خب گفت
خیلی زود تموم کردیا .. از نتیجه خیلی خوشش اومد و گفت حالا باید بخونم ببینم دقیقا چیکارکردی .
چند ثانیه سکوت و دوباره : میری برای مقاله ؟ و باز قیافه ی دیدنی و متعجب من ! _ مقاله بنویسم من ؟
میتونم ؟ _ اگه نمیتونستی که نمیگفتم بهت ! بعد از کنکورت بریم برای مقاله ، خب ؟ و کلی صحبت
درمورد اینکه میدونی اگه کسی تو دوره کارشناسی مقاله بده یعنی چی ؟ میدونی بعدا چقدر به دردت
میخوره ؟ | و یه دغدغه ی دیگه به مشغولیات ذهنیم اضافه شد :)
آخرای حرفا علی آقا برامون کیک آورد و من به کیک زل زده بودم که چطور باید از توی ظرف بردارمش :|
و از ایشون اصرار که چرا نمیخورید ! یکم بعدش گفت تفاوت آقایون با خانوما همینه و از اتاق رفت
بیرون . با چنگال و جعبه دستمال کاغذی برگشت 😂 من دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و
در نهایت یه تیکه بیشتر از کیک نخوردم چون قطعا میپرید تو گلوم ..
+ حالم با اتفاقات و موفقیتای شخصیم خوبه ولی بیرونِ این ماجراها تعریفی نداره .. خواهان دیر
رسیدن عیدم و متنفر از تمامِ سیزده روزِ تعطیلات . این روزا باید بیشتر بخونم و جزواتی که داشتم
آماده میکردم برای احتمالا ، آیندگانِ بعد از خودم رو کامل کنم ! من وقتی میخواستم شروع کنم به
خوندن منابع ، دکتر اِس گفت یه سری جزو از بچه ها میتونم برات بگیرم .. کسی چمیدونه شاید
نوشته های منم بکارِ کسی اومد :)
+ فردا میخوام برم دانشگاه به یادِ روزایی که با ف گذروندم اونجا