219

 

فردا صبح نوبت عمل دارم و پـر از استرسم. هیچی از پـروسه‌ی عمل نمی‌دونم و ترجیح دادم نه درموردش

بخونم و نه چیـزی بدونم. در واقع استرسم برای شرایط کرونایی و افتضاحیه که ممکنه از بـد روزگار هم

خودم هم خانواده‌م درگیـرش بشیم. احتمالـا امشب بدخواب‌تـر از شب های قبلم و خوابم نمی‌بـره.. ف استرس

داره و نگرانه. اما بالـاخره هیچی نتونست دردمو آروم کنه و درمان. نه دارو و نه ورزش. کاش اولین و آخرین‌باری

باشه که بخاطرش می‌رم بیمارستان. کاش خانواده‌م درگیـر نشن..

 

218

 

آبانِ تـا ابد فراموش نشدنی.

پـارسال یه همچین روزایی چی بهمون گذشت؟ اما بـازم تاب آوردیم.. ما بـازم زنده مونـدیم.

نشستم به مرورِ آرشیـو آذر و دی نودوهشت.. چقدر ایـن غم سنگینه.

 

217

 

دوشنبه دوازده آبـان، به دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی کابـل حمله شد.. از اون اتفاقاتـی بود که

زبـان و قلم قاصره بـرای هر حرفی.. رسانه‌ها نوشتن که بعد از 142 بـار تماس بی پاسخِ موبایـل یکی

از دانشجوها، پدرش براش پیـام فرستـاده که "جان پدر کجاستی؟"

و من از اون روز مدام دارم به اینکه فکرمیکنم که اون پسر چقدر بـرای پدرش عزیـز بوده؟ چقدر زیـاد که همچین

ادبیات شیرینـی بکار برده؟! و چقدر حیف. دارم فکرمیکنم که این جمله‌ی چند کلمه‌ای کوتاه، چقدر تکان

دهنده‌ست و در عین زیبایـی چقدر خراشِ روحه.

چهارشنبه‌ای که گذشت، نوبت دکتـر داشتم و هنوز خیلی مونده بود تا ویـزیت بشم.. گوشه‌ترین و خلوت‌ترین

جای ممکن توی راه‌پله‌ نشستم. روبـروی من دوتا پسر افغان با هم صحبت می‌کردن. هم به زبان خودشون هم

فارسی.. دوباره قلبم از شدت ناراحتی مچاله شد.. برای افغانستان. برای همکلـاسی که سه‌ساله ازش بی‌خبرم.

برگشت افغانستان که هم بتونه مشغول وکالت بشه و هم ارشدش رو ادامه بده.. دلتنگ دوران دبیرستان شدم.

اون روزا، نجیبه بود که نگاه منو نسبت به آدم‌ها وسیع‌تـر کرد که بفهمم انسانیت چیزی فراتـر از درنظر گرفتن

مرز و دین و قومیت‌هاست. اون چیزی که آدم‌ها رو قابل ستایش و احتـرام می‌کنه، چیزی که عیـارشون رو

مشخص می‌کنه انسانیته و نه محل تولد، موقعیت و دین. من همیشه از کنار نجیبه راه رفتن و یادگرفتن از

فرهنگ‌شون لذت بردم و بهش افتخار کردم.. 

 

216

 

بعد از خستگیِ سروکله زدن با کتاب نظریه رسانه، نت‌و که روشن کردم، پیام دکتـر اِس اومد بـالـا "سلـام

خوبی ؟ حال و حوصله‌ی طرح پرسشگری داری؟" مثـل همه‌ی وقتای دیگه که بدون معطلی اعلـام آمادگی

می‌کردم، نوشتم بله، کِی و کجا ! یکم که گذشت یـادم افتـاد تو اوج کرونـا هستیم و بـرای از اینجا تـا شرق

تهران رفتـن چندیـن تاکسی و خط متـرو باید عوض کنـم و این یعنی آگـاهانه به استقبـال ویـروس رفتن!

براش نوشتـم نمیشه.. بـا غم نوشتم. به همین راحتی داریـم اتفاقاتـی رو از دست میدیـم که سالهـا

بخاطرش درس خوندیـم، تلـاش کردیم و آرزوش رو داشتیـم..

حرفا به نیمه شب کشید و گفتم که ف مریضـه، نوشت همین الـان حالشو می‌پرسم.

همینقـدر مهربـان از راهِ دور. همینقدر بااحسـاس امـا زمخت و محتاط به نسبت به همـه چیـز! می‌خواستـم

بنویسم دلتنگ تمام روزهای رفتـه هستم، دلتنگ تهـران.. دلتنگِ پـژوهشگاه.

 

215

 

ساعت 15:06 لوستـر، آویـزها، گلدون‌ها لرزیدن.. تکون خوردن. حتی خودم که روی مبل

نشسته بودم حسش کردم. بیشتـر از زلزله‌ی اردیبهشت حس شد اما مرز قزوین و همدان بود و چرا کرج لرزید؟