دوشنبه دوازده آبـان، به دانشکدهی حقوق و علوم سیاسی کابـل حمله شد.. از اون اتفاقاتـی بود که
زبـان و قلم قاصره بـرای هر حرفی.. رسانهها نوشتن که بعد از 142 بـار تماس بی پاسخِ موبایـل یکی
از دانشجوها، پدرش براش پیـام فرستـاده که "جان پدر کجاستی؟"
و من از اون روز مدام دارم به اینکه فکرمیکنم که اون پسر چقدر بـرای پدرش عزیـز بوده؟ چقدر زیـاد که همچین
ادبیات شیرینـی بکار برده؟! و چقدر حیف. دارم فکرمیکنم که این جملهی چند کلمهای کوتاه، چقدر تکان
دهندهست و در عین زیبایـی چقدر خراشِ روحه.
چهارشنبهای که گذشت، نوبت دکتـر داشتم و هنوز خیلی مونده بود تا ویـزیت بشم.. گوشهترین و خلوتترین
جای ممکن توی راهپله نشستم. روبـروی من دوتا پسر افغان با هم صحبت میکردن. هم به زبان خودشون هم
فارسی.. دوباره قلبم از شدت ناراحتی مچاله شد.. برای افغانستان. برای همکلـاسی که سهساله ازش بیخبرم.
برگشت افغانستان که هم بتونه مشغول وکالت بشه و هم ارشدش رو ادامه بده.. دلتنگ دوران دبیرستان شدم.
اون روزا، نجیبه بود که نگاه منو نسبت به آدمها وسیعتـر کرد که بفهمم انسانیت چیزی فراتـر از درنظر گرفتن
مرز و دین و قومیتهاست. اون چیزی که آدمها رو قابل ستایش و احتـرام میکنه، چیزی که عیـارشون رو
مشخص میکنه انسانیته و نه محل تولد، موقعیت و دین. من همیشه از کنار نجیبه راه رفتن و یادگرفتن از
فرهنگشون لذت بردم و بهش افتخار کردم..