222

پارسال یه همچـین روزایی، هول و ولـای ویروس جدیـد افتـاد تو جونمـون و عجیب غریب شدیـم. آدمـایی

که نصف صورتـشون با ماسک پوشیـده شده، دستکش و شلید روی صورت و گـاهـا در مواردی گـان بـر تن!

دیـدن خودمون و چهره ی عزیـزانمون تـوی چنیـن حالتـی بـرامون عجیب بـود چون تـا حالـا با چنین پدیـده ای

رو بـرو نشده بودیـم. تحمـل چنیـن شرایطی بیـرون از خونـه، بـرامون سخت و غم انگیـز بـود. فاصله ی فیزیکی

رو تـا اونجا که ممکـن بود، رعایت می کردیم و فکر میکردیـم هرکس از کنـارمون رد بشه، حتمـا حامل ویـروسه.

مشاغل تعطیل شدن، مسیـرهای زمینی و هوایـی بسته شد. تمـام جهان درگیـر ویروس شد.. تعطیلـات عیـد

رو مسافرت نرفتیـم و تـوی خونه قرنطینه شدیـم، تـا به حال به اون شکل زندگی رو نگذرونده بـودیم. دیـدنِ شهر

خالی و خلوت، سکوتِ خیـابونـا.. غم انگیـز بود. گفتن تابستـون که برسه، ویروس ضعیف میشه امـا به قول آقامحمدی

یـادمون نبـود کشورهاییم هستن که شدت گرمـاشون زیـاده و اونا هـم میـزبـانِ ایـن ویـروس هستن! آمـار مرگ و میـر

هیچوقت درست اعلـام نشـد. یه موقعـایی کم. یه وقتـایی کمتـر از حد عادی و غیـرقابل بـاور! امـا به مـرور یـاد

گرفتیـم بایـد چطور از خودمون مراقبـت کنیم. ماسک و ضدعفونـی شد جزئی از وجودمون. انگـار لبـاس بـرای تن..

به همیـن راحتی یک سال از اون روزا گذشت! هنـوز ماسک هست، هنـوز اوضـاع غم انگیـزه و هر روز خبـر نبـودن

یکی از اطرافیـان، مثـل پتک میخوره تـو سرمون. هنـوز درگیـر ویروس و قربـانی وعده های تو خالی آدم های

بی کفایتیم.. چیـزی که پر واضحه، اینـه که ایـن درد جهانی شده، حالـا حالـاها هست و مـتاسفانه ماها، بعد از

ایـن، دیگه اون آدم های قبـل نخواهیم شد.. خاصه مردم این سرزمین که زخم های زیـادی روی تنمون هست و ایـن

مدت بیش از پیش اذییت شدیم..

221

 

دارم لـابه لـای نوشته هام می گردم، ببینم کجا و کِی از تلخیِ نودوسه گلـایه کردم و هزاربـار به اون روزا لعنت

فرستـادم.. چقدر بهم سخت گذشته بود که فکرمی کردم قطع به یقین روزای بدتـر از این وجود نخواهد داشت؟

نود و نه، بدتـر از تمام ادوار و تمـامِ دوران ها سخت گذشت و سخت داره می گذره. خسته ام از اینهمه تلخی،

استرس و نگرانی،(فارغ از زندگی شخصیم).. خسته ام از تمام اتفاقات تلخی که داره می افته. از اونی که

می تونه کاری بکنه اما نمی کنه. هر روزمون پُـر از غمه.. کاش خدا یه نگاه ویـژه بهمون می کرد.. اشک چشمامون

داره خشک میشه و دلمون از حسرت پُـر. هر صبح که از خواب بیدار می شم، دلـم می لرزه و نگرانـم.. آشوبـم.

چون قطع به یقین یه خبـر بد، یه تصمیـم نـا به جا بـرای تغییـر، اتفاق افتاده. یه نفر تصمیمی گرفته که میلیون ها

"انسان" بایـد ازش اطلـاعت کنن و دَم نزنن..یه شعر از صائـب تبریزی هست که میگه "پشه بـا شب زنده داری

خون مردم  می خورد" حکایت این سالهای سال زندگی ما تو این سرزمینه..

اونقـدر ذهنـم آشفته و درگیـره که تمـام این چندوقت فقط اشک ریختـم و هربـار دوخط از احوالــاتم نوشتـم، کنـار

هم گذاشتم تا اینجـا بمونه.. از مرگ اینهمه عزیـز از بیمـاری که یکسـاله تمام جهان رو مختل کـرده، از گرفتـاری

آدم ها.. از تموم شدن جونِ عزیـز آدم ها.. حقیقتـا لبـریز شدم. اینجـا شده روزمـرگی های تاریخی و شرح وقایع

از زبـان من!

آخریـن یـادداشت کانالـم بـرای چهـار روز پیشه.. بـرای علی انصـاریـان. نوشتم با وجود این شرایط نـاراحت کننـده و

میـزان رنجی که ایـن مدت بابـت بیماری متحمـل شده احتمـالـا وقتی که سلـامتیش رو بدست آورد، دچـار رنسانس

روحی روانی میشه اما امیدوارم کماکان بخنـده و بخندونـه..

میخوام بگم که غیر از خوب شدن انتظار دیگه ای نداشتم.. آخه امیـد آخرین چیـزیه تو آدم می میـره. من تمام روزهـایی

که آقای انصاریـان بستـری بود رو به خاطر تمام اون خنـده های از ته دلـم، بـراش دعا خونـدم و اشک ریختم. و در

کمال نـاباوری امـروز رفت! به همیـن سادگی.. کی بـاورش میشه؟!

به همون سادگی که هزاران هـزار نفـر دیگه رفتن، خاصه در این زمـان که واکسـن ساخته شد و کم کم تمام

کشورها خریداری کردن و طبق معمول مـا نه. جونِ عزیـز آدم ها از دست میـره و مـا درگیـر سیاست و هوا کردن

موشک هستیم.. 

+روز مادر مبارک..!