99

 

جلوی ساختمون اداری نشسته بودیم و داشتیم به ایـن فکرمیکـردیم که چی شد که جدیـدالورودا و

کسـایی که جای دیگه تحصیـل کردن ، تا اینجـا رو میبینـن گل از گلشـون می شکفه و بـا آب و تـابم

تعریـف و استقـبال میکنـن ؟! مـنُ که خب دکتـر اِس بـاعث شد بمونـم و انصـراف نـدم . شـاید خیلی

پـرتوقع بـودم شـایدم نگـاهم خیلی همرنـگِ نگـاهِ اون شـده بـود از بس که تـو گوشمـون خونـد اینجـا به

درد نمیخـوره و فارغ از ایـن حرفـا هیچوقت دانشگـاهم رو دوست نـداشتم .

صبـح خواب مونـده بـود و بـا نیم سـاعت تـاخیـر کلـاسُ شـروع کـردن .. چقدرم جـدی :| بـا چشمای پـف

کرده 😂 | مـا مثِ جوجه ای که دنبـالِ مامانش می دوعه :| _ میخوایـن این یکی کلـاسم بیـاین ؟

بیکـارین کلـا ؟! . کلـاسِ مقـدمـاتی رو کنسـل کرد چون یک نفـر O_o بیشتـر ایـن درسُ بـرنداشته و خب

بـازدهـی نـداره بـرای ادامه .. مـام از خدا خواستـه نشستیـم به حرف زدن و مشـورت .. به ایـن نتیجه

رسیدیم که منـکه فعلـا خیلی اوکی نیستـم بخـاطر مشکلـاتی که خبـر داره و اینکه تجربـه ی کـارِ کیفی

هم نـدارم ، تو فکـر یه همچیـن کـاری بـاشم . ف گفت روسپـی گری و مـن همیـنکه گفتـم کانون اصلـاح ،

گفت جفتتـون روحیـه بـزهکـاری داریـنا. بـازم امـا مشورت خواستم .. میگه علـاقه ی من تو فضـای مجـازیه

چون خیلیـم کـار نکردن روش ، تـو چی ؟ میگـم نـه دوس ندارم مـن ! میگه خیلی خب تـو که دسترسی

نـداری به آدمای تـو کانـون ، یه بـرین استـورم توی یه مدرسه انجام بـده که پرسشنـامه ام نداشته

بـاشی با ایـن اوضاعت ، دبیرستـانی هـا که درستـه قورتت میـدن پس راهنمـایی . گفتـم اگه خواستـم

کارکنـم مدرسه ی بـابـام هست .. پرسیـد کدوم مدرسه و هرچی بیشتـر توی آدرس دادن پیش رفتـم

پهنـای لبخنـدش نمیدونـم چرا بیشتـر شد و در آخر گفت میشنـاسم o_O محله تونـم همینطـور و اتفاقـا

چه مدرسه ی پـر آسیبـی ! اگه کـار کنی اطلـاعـاتِ توپـی دستگیـرت میشه :)

و من هنـوز تـو فکر اینـم که چطـورر میشنـاسه آخه ؟ چطوور ؟!

_ منتهـا درمورد نوع تربیـت ، تغذیه ی فکـری ، اینکه چیکار میکنن تـو فضای مجازی کـار کن . میگم اینکه

خب همون شـد که :| میگه ایـن خیلی خوبه ، میتونـی کار فوق العـاده ای ارائـه بـدی تو با مـن کلی کـار

کردی تو ایـن زمینه . کلی تجربه داری و حتـی بعدتـر اگه بخوای مقـاله میتونه بشه . من دارم استقبال

میکنمـا از ایـن موضوع .. حواست هست اصن ؟

قـرار شد فکرکنـم بـازم بهش .. انقد هرهفتـه حرف دارم که وقتی نمیمونـه بـرای ارشد ! گفتـم اگه ثبت

نشـدین چی . _ مگه من گفتـم کمکت نمیکنـم نمیفهمـم این حجم از نگـرانیتُ !

و مـن تمـام مـدتِ امـروز ایـن شکلی بـودم | کلیـک |

جلـوی ساختمون اداری که نشسته بودیـم . رسیـد و اَداهـاش :)) سـلـام بچه هـا منتـظرِ مـَنین ؟ _ نـه :| 

| کلیـک | و اینکه زیـرش نوشته بـود هرکسی ارزششُ نـداری اینجوری بهش بچسبـی اما‌ فکر‌کردم‌ کـاش

منم‌ به اون استـادِ بـاحالم اینطـوری میچسبیـدم :))

+ س آخرِ هفته خونمـون بـود .. دیشب موقع خدافظی گفت سـریِ بعد میـام خونه ی جدیـدتون :)

آخه چهـارشنبه بـا بـابـا رفتیم و خونه رو خریـدیـم .. نمیدونـم چی بشه بقیـش و دلم نمیخوادم فکرکنـم

بهش .. 

+ بـا تمـامِ بی علـاقگی نسبت به مسعودِ صادقـلو امـا تیتـراژِ خفگـی چقدر خوبـه !

+ پـروردگـار ! بـه آنچه از خیـر بـر مـن نـازل میکنـی نیـازمنـدم .. | قصص 24 |

 

98

 

 دیـروز ظهـر که گزارش تموم شد از عصر شروع کردم به غر زدن که دیگه حوصلم سر میـره از این به بعد

که خب یه فلش بک کافی بـود تا از ذهنـم بگذره شلوغیـا و دردسـرایی که پیشِ رو دارمُ :/

دیشب بعد از اینکه کـارُ فرستـادم پیگیـرِ تـاریخـم شـدم و از اینکـه شنبه بـاید چه دل دردی رو متحمـل

بشم تو دانشگـاه ، قیـافم توهـم رفت ولـی خب به طرز شگفتـانه ای دیشبُ تـا صب دل درد کشیـدم و

خیـالم حداقـل از بابـت شنبه راحت شد !

امـروزُ نرفتـم دانشگـاه و بنـابرایـن موضوع ارائـه م بـرای جهـان سوم رو هواست فعلـا . دغدغـه های 

مهم تـری هم دارم واقعـا . مثل اینکـه هنـوز موضوع دلخواه پـایـان نـامم رو پیـدا نکردم :(

اینکه احتمـالـا بعد از تحویـلِ گزارشِ دیـروز ، کارای دیگه ای هم هست هنـوز ! و سهـرابیـه ی عزیـز و

هیجـان انگیـز که روزشمـاری میکنم بـرای مـاهِ آینده .. مثل تو دوراهـی مونـدنِ ارشد تـو گیـرِ و دارِ 

درگیـری هـای خانواده .. هرجوری که حساب کنـم هم زمـانی کم میـارم هـم مالـی احتمـالـا ..

و خب اگه بخوام شروع کنـم بنظرم یه مقداری دیـره !

| مـن بلـاتکلیفم !

+ هنـوز کتابـای ایـن ترمُ نخریـدم 

+ صُب پی ام دادم هنـوز ثبت نشـدین توی سیستـم ، نکنه موافقت نکردین و از ایـن حرفا .. که خب چرا 

زنگ زد و در کوتـاه ترین تـایمِ مکالمه | 30 ثانیـه | گفت خبـر ندارم مـنم! گزارش دیشبتُ میخونم الـان

خدافظ :|

خب مینوشتی تواَم :|

 

97

 

چقد همه چی در مورد کار شده اینجـا .. آخه از ناراحتیـام دلم نمیخواد بنویسم چون بعدهـا وقتی که

بخونمـشون حالِ خوبی بهـم دست نمیده قطعـا | فقط خدایـا زودتـر بگذره دیگه لطفـا 🙁

اولِ صبحم اینطـور شروع شد | کلیک |  و خب نرسیـدم بشینم سرِ آمـار در علوم اجتماعی و خیلی

طولش داد تـا کلـاسو تموم کنه . در زدم و سر تکـون دادم . گفت بـرو :| بعد از اتمام کلـاس و احوال

پـرسی تو راهـرو گفتم بیـام سرِ مقدماتی ؟ گفت چـرا ؟ گفتم همینطوری ، نرسیـدم آخه کلـاس

قبلیـو بیـام .. بعدش صحبت دارم ..

_ بـاشه ولی شنبه صُبـا بیـا سر اون کلـاس . یـادت رفته خیلی چیـزا رو ، خوبه بـرات

| بـرو 202 یه چایی بخـورم میـام | بعدم که دو نفـر بیشتـر سرکلـاسش نبودن !

_ عجله ای چـایی خوردم دهنـم سوخت 😂

سرِ مقدماتی ، من جواب میدادم به سوالـا ، یه بـارشُ ژست پیـروزی گرفتـمُ خب دید و

ضایـع شدم . سوال بعدی یـادم رفته بود . _ پـوستتـو میکَـنم :)) بعدش همه رفتـن و نیـم ساعتی

پـرداختیـم به گزارشی که نصفه نوشتـم هنـوز و دردُدل پـایـان نامه که س.ش سر رسیـد و گفت که

امضای درخواستـا اوکی شده بـرای ارائـه ی دکتر اِس . من دیگه رسما بالـا پـاییـن میـپریـدم از خوشحالی

بدو بدو رفتیـم کافی نت ، حذفِ خانـوم ج از استاد راهنما بودن و ثبـت دکتـر اِس 😍

سه بـار خدافظی کردیم و بـاز یـادمون افـتاد یه نکته ای مونده . تو حیـاط جلوش گرفتیـم و ف از سهرابیه

پـرسید . گفت یه کارایی انجام شده فعلـا چطور ؟ ف گفت مام قرار بود ببریـد !

_ عین طلبکارایـن چرا 😂 من خیلی شلوغم بچه ها ، مـاهِ آینـده میریـم . خبـرمیدم بهتـون .. فقط تـو

خانـوادت مشکل دارنـا بـا کار تو این فضـا ! من راضی نیستم اذییت شی . ف پنـچـر شد . من گفتم ولی

من هستما . _ تـو رو که میدونم :)) اینـدفه واقـعا خدافظ 

بعدش س.ش اومد و چندتـا تیکه انداخت بهم مث زهرا.ف که خب از زبـونش در رفت و لو داد که تو

گروهشون چقدر در موردم حـرفِ :) گفت حرفـات تمومی نـداره بـا دکتـر ؟ فک کنم پـول توپی بده بهت و از

ایـن اَراجیف . منم جواب نمیدم .. تو دلم گفتم واقعا بمون تـو خماری و هی چرت بگین دربـارمون .

خوشحالـمم میکنیـن :)

+ اِنقد بـرای همین یه قدم پیـشرفت تلـاش کردم و سال هایی که مدرسه میرفـتم ، شبـا تـا صب رویـا

ساختم که دلم نمیـاد ثبـت نکنم قشنگیـای کوچیکمُ .. خوشحالم از بـابتِ داشتنِ تـوانـایی هام  و  این

گوشه ی دنج | کلیک | بـرای کـار کردن و خسته که میشم چندفصلی از پس از 50 سالُ میخونـم 

 

 # تو چنـین شکـر چرایـی آخه واقعـا ؟! ^_^

 

96

 

_ جـانم ؟ 

دکتـر اِس و این مدلی بودنش ؟! o_O | گفتم : مـن خونـدم فایلـا رو نوت بـرداشتم ..

_ خُـب ؟

میگم سختـه . اینـا رو کسی نوشته که دکتـری داره ! ریـز میخنـده و میگه خودم نوشتم . مـن بهتـر از اینو

ازت میخوام ، الـان دیگه فهمیدی کجاها کم گذاشتـه بودی .. اونـایی که نوشتیُ اصلـاح کن . خب ؟

بـا لب های آویـزون به امیـرآقاییِ مثلـا خواب در نـوارِ زرد خیـره شدم و یـادم اومد کارِ یاسیُ و گفتم اگه

سرتـون شلوغ نیست میفرستیـن فایـلِ یـاسی رو ؟

_ سـرم که شلوغ هست ولـی دانشجـوها مث که شلـوغ تـرن اگه نبـود ایمیلـشونُ چک میکـردن پیدا

میکـردن کـاراشونُ ! حالـا میخواد چیکـار ؟ نکنـه میخواد بـرای درس دیگه بـبـره ؟!

گفتم آره ! چندتـا از بچه هـا اینکـارو کردن .. میخواستم بگم منـم شایـد اینکـارو کنم که عصبـانی شـد

و گفت متاسفم ! اگه میدونستم نمیفرستـادم بـرات اصن ! مـا تو کـارای کلـاسی تمـرین کردیم فقط ..

اشکال اینجاست که بـا این فایل ها دیگه زحمت نمیکشیم تـا هدفِ بـزرگتـر محقق بشه ، به همینـا قانع

میشیم ! ببینـم نکنه تو هم همینکـارو .. حرفشـو بریـد و گفت نه ! مطمئنـم کـار بزرگتـر و فوق العـاده ای

انجام میدی :) مـن هی عذرخواهی و اون : تو که تقصیـری نداری بـابـا ! بعدِ اینهمـه مدت بعیـد میدونم

طرفـمُ اشتبـاه گرفته بـاشم ! منـم مچـکر و از ایـن حرفـا ..

خب دکتـر اِس اونقـدر بزرگـوار هست که ناراحت میشه حتی اگه پشتِ سـرِ بدتـرین همکـاراش بد بگن

امـا واقعیت اینه که شنبه موقـع تحویلِ کـار ، حضوری بهش میگـم که خـانومِ ج چقدر بـرام بی اهمیتِ

، انقدر بی اهمیت که میخواستم بگـذرم از پـایـان نـامم و کـارای روش تحقیق مُ تحویـل بدم ، بدون هیچ

زحمتـی ! اونقـدر بی اهمیت و نـاچیـز که وقتـی از آقـای الف کـار تکـراری تحویـل گرفت نمـره ی 20 بـراش

ثبت کـرد چون چنـدبـاری تـا خونَـش رسونـده بودش :| بگـم که اگـر قـرار باشه بهتـرین کـارو ارائه بـدم ، در

صورتِ صحـافی و از ایـن حرفـا ، اسم خانومِ ج روی جلـد رو که کـاریش نمیتونم بکنـم امـا تمـامِ صفحـه ی

اول قـدردانـی از شمـاست و بس :)

+ میگـم اینهمـه تجربه هـاشو داره در اختیـارم میذاره بهـم کـار یـاد میـده چرا اینـا رو نمیبینـی واقعـا ؟!

بـاز حرف خودشو میزنـه و وقتـی خوشحـالم بابت کـارایی که ارائـه میدم ، میزنـه تو ذوقـم .. پکـر میشم

خب ولـی میذارم به پـای اینکه نمیدونـه کارِ مـن اصـلـا چی هست و تحصیلـاتشو نـداره حتـی ..

#آنچه در ایـن روزهـایم میگـذرد # خوشحالی هـایِ کوچـکِ مـدام

 

95

 

نشسته بودیـم و حرف میزدیـم درموردِ اینهمه تغییـراتِ فضـایِ دانشگاه بعد از مـا / پـایـان نـامه های نیمه

کـاره ی یـاسی و سولمـاز و در آخـر حرص خوردنِ زهـرا بخـاطر کـار کـردنِ من تو پـژوهشگاه که دیگه

رسمـا گفت دکتـر اِس عزیـزاشو بـرده با خودش دیگه ، تـو عزیـزشـی :|

یـاسی گفت با دکتـر حرف بـزن بگو که کـارای ترم شیشِ منـو بـرات بفرسته ، بهم بده که به عنوان پـایـان

نـامه تحویـل بـدم به استـاد ث 💩 . همون موقع دکتـر اِس زنگ زد و گفت که از افتضـاحم بـدتـر نوشتی .

آخه مـن دیـروز عصـر براش نوشتم  ینی انقـد افتضـاح نوشتـم که هیچی نمیگیـن ؟! . گفت شوخی کـردم

خیلی خوب بـود ولی من انتـظارم ازت بیشتـره تـو بـاید خیلـی خیلـی خوب بنـویسی ! دوتـا نمونه کـارِ

خودمُ بـرات میفرستـم حتمـا بخون بعـد دربـارش بـاهم حرف میزنـیم ..

و مـن از ذوق داشتـم میرفتـم تو تیـرِ بـرق 😐 . سـرکلـاس فتحی ـَـم که از سـرِ نـاچاری Bubble shoot

بـازی میکـردم چون چهـارساعت تحملـش در یک روز واقعـا سخته !

 

94

 

به غیـر از تیـر ماه و خوشحالی های مدامـم ، بقیـه ی تـابستون افتـضاح سپـری شد و بالـاخره خب

تموم شد .  پس فردا کلـاسا شروع میشه و احتمالـا شنبه ها زودتـر بـرم دانشگاه چون نمیتونـم بگذرم

از کلـاسای تکنیکِ استـاد رفیعی و دکتـر اِس | هر چند که گذرونـدم این کلـاسـا رو 

فردا بـرم سرِ آمار مقدماتیِ تـرم سه عی ها و آی بخندم از نحوه ی بـرخوردِ دکتـر بـا بچه ها :)) تـرم

چهار آمار در علوم اجتماعی ، اولین بـرخوردمون بـود و منِ شلوغ تـرین هی مورد تذکر واقع میشدم که

حواسم به درس باشه . یه بـارم گفت من بـا ورودیـای جدید شوخی ندارم ، جنبه ندارن :|

12 روز از چهل روزی که بـاید خونه رو تحویل بدیم مونده اما تـا بعدِ صفر میـمونیم .. اوایل اذییتم میکرد

فروختنـش بعدِ اینهمه سال . بعدش اِنقد مشکلِ ریـز و درشت اومد که فکر نکنم به حیف شدنِ در و دیوارِ

این خونه بعد از ما .. یکی دو روزه که حالِ بـابـا یه مقداری بهتـره و حقیقتـا هیچی مهم تـر از این نبود ایـن

مدت .. پیـدا نکردنِ خونه ی دلخواه و بقیـه ی حواشی عادی و سپـرده شده به زمان . چیـزی بهتـر

نشـده فقط تحملـش داره عـادی تـر میشه انگـار . منـم وضعیتِ خواب و غـذام نسبتـا بهتـر شـده .

فردا سفره ی حضرت ابوالفضل و از این اتفاقـات داریم و واقعا که چقدر خسته کننده ست .. از مـامـان

عاجـزانه خواهش کردم که دفعه ی دیگه هوسِ اینجـور مراسمـاتُ نکنه ! 😐

 

93

 

امسـال عاشورا نتونستیـم بـریم شیـراز و حتـی تهران . مجبـور شدیـم تو محل سـرکنیم امـروز و فـردا رو 

البتـه که فرقیـم نداره | 201 - ميگن همه جا كربلـاست و همه روزهـا عاشورا |

عمـو مدام زنگ میزنـه حالِ بـابـا رو میپـرسه .. تـرحمِ حال بهـم زنـی که خدا میدونـه چقد بیـزار شدم

تـازگیـا ازش ..

خود به خود قاطـیِ هیئتـی شدم که طول نکشیـد شنـاختنِ عزاداراش و انگـار در لحظه تمـامِ خـاطراتِ از

ده تـا 17-16 سالگـی مـرور شد تو ذهنـم .. زودتـر از هر وقتِ دیگه ای بـدونِ اینـکه بگم کـاش ، شیـر

کاکائـوی داغ بهـم دادن و کیـه که نـدونه چقد عاشقشم !

| 203 - .. سماورى كه بـه بـزم حسين مى جوشد ..|

+ پس از 50 سالِ سیدجعفـرِ شهیـدی توصیـه ی 6 مـاه پیشِ دکتـر اِس بود که الـان مشغولشـم :) :|

ضـایس که الـان بـرم بگم چقد خوبـه این کتـاب .. ولـی واقـعا چقد خوبه ..

 

92

 

و بالـاخره دیـروز ظهـر نوتیـفی :))

چهـارتـا Out put ــِـ داده هـا رو فرستـاد و گفت ببیـن بعد زنـگ بـزن ، منتظـرم ..

بعد از تایم ناهار :

_ هیچ یـادی از ما نمیکنیـا . دانشگاه چرا نمیـای ؟!

+ خیلی درگیـر بودم ببـخشید

_ خیلی وقتـه ها ! هنـوزم رو به راه نیستی از صدات مشخصه ! میخواستم گزارش بنویسی بـرام ..

ذهنت آزاد نیست .

+ نه خوبـم چند صفحه ؟

جذبه ی استـادگونه به خود میگیـرد با صدای خشن : عـه ! مگه کار کلـاسیه بهت نمـره بـدم . بشیـن

بنویس ببینـم .. از کارای قبلی که فرستـادمم کپی نکـن

+  بـاش 😐

_ بـرو خدافـظ  | O_o

امـروز بعد از چند خطی نوشتـن بـا ف رفتیـم کتابخونـه و پـایـان نامه هـای صحـافی شده شُ دیـدیم ..

و دوبـاره منِ سمج خواستم که تو ایـن دو روزِ باقی مونـده ، بـرداره پایـان نامه رو -__-

_ تـو فکرِ اون نبـاش مـن و تو که ایـن حرفـا رو باهم نداریم  از صفـر تـا صدش هرکجـا که مشکل داشتی

هستم .. کمکـت میکنم بعدم من بهـت طرح ملـی دادم گزارش بنویسی تو نشستـی بـه ماتمِ پـایـان

نامه ؟ خواهش میکنم خوب بنویـس . 😐

# قشـرها رو بالـاخره تونستم بردارم .. با ایـن اوضاع دیگه مطمئـن نیستم که ارشد ثبتِ نـام خواهم

کـرد یـا نه ، چه بـرسه به اینکـه بشینـم بخونـم ! امـا از عکس العملِ دکتـر اِس هـم می ترسـم .. نمیدونم

چقدر دیگه بـاید بگذره تـا تموم بشـه اینهمه ..

 

91


من به قوی بـودن زمانی که همه چیـز خراب شده بـاور دارم !

 

# آنچه در این روزهـایم میگذرد :(

 

+ هیچ وقت کسانی را که از دوران دانشجویی به عنـوانِ بهتـرین دوران یـاد می‌کنند ، درک نکرده‌ام .

دوران دانشجویی بـرای من بـدترین و تلخ‌ تـرین دوران بود ، بـا دوستانِ و استـادانِ افتضاح ، مسیـر و

محیطِ  افتضاح‌ تـر و علوم اجتمـاعیِ دوست‌ داشتنی و عزیـز که زورش نـرسید من را به مکانِ « دانشگُه »

امیدوار کند ! دانشگاه فقط یک چیـز را به من ثـابت کرد ، این که دانشگاه هیچ چیـزی به آدم یـاد نمی‌دهد

فقط زمان و پولـت را تلف می‌کند بـرای پـوک‌ تـر شدنِ مغز . کاش کارِ دیگری بـرای نوجوان‌ها در آستـانه‌ی

جوانی و راه دیگری بـرای دختـرهای خفه شده در خانه‌ ها بـرای آزادی به غیـر از دانشگاه رفتن در ایـران

وجود داشت | از هویجِ بنفش

خداروشکـر که تموم میشه و با تمـامِ بی برنـامگی هـای پیشِ رو خوشحالـیِ مضاعفی دارم برای ترم آخر

بـودن و دوری از دانشگـاهی که هیچوقت دوست داشتنـی نبود .. بـرنامه ها هنوز نیـومده و دلواپسِ دو واحدِ

قشرهـا ـَم که رو هواس ! بـاید حداقل 30 درصد از منـابع ارشد رو میخوندم امـا با مشکلـاتِ پیشِ رو فعلـا

هیچ کـاری نمیتونم بکنـم .. همچنـان در حالی که خودمُ قایم کردم از دکتـر اِس ، چشم به نوتیـفی ـَم !

# پـاییـزِ سالِ بعدِ رستـاک و بـارونِ پـاییـزیِ سیروان ! تمـامِ پاییـزِ تـرم اولِ و غروبـای از کلـاس بـرگشتن :)

بی ربـط : | خوشبختی . بـاز خوشبختـی |