145

 

در دنیـا هیچ چیـز نـاراحت کنـنده تـر از نگرانِ استـطاعت مالی بـودن نیست . من از آن هایی که پـول را

حقیـر می شمرند خیلی بـدم می آید . این ها یـا ریـاکارند یـا احمق . پول مثل حس ششم می مـاند که

اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند . این را هم می شنوی که می گویند فقـر بهترین انگیزه ی

هنـرمند است ، این‌ ها نیشِ فـقر را هـرگـز در جان و تـن شان حس نکرده اند ، این‌ ها نمی دانند که فـقر

چه بـر سر و روزگار آدم می آورد ، تو را به ذلت و حقارتی بی پـایـان می اندازد . بـالِ تو را از جای می کند

و روحت را مثل سرطـان می خورد .. |سامرست موآم

 

144

 

| یـا رَبـِــ جـآن

اَللهُـم یـا واسـعِ المَـغـفِـرة  یَـغـفِـر لـی 💜

قـدِ چشم رو هـم گذاشتـن میـان و میـرن روزا . خلوت تـرین و بی استـرس تـرین مـاه رمضون  ×_×

بـدونِ امتحـاناتِ خـرداد ، بـدونِ درگیـری پـروژه هـای پـر رفت و آمد تـو گرمـای تـابستـون .. 

 آرشیـو مهرِ 96 پـره از دویـدنـای بی وقفـه بـرای برکنـاریِ استـادی که جدا لـایقِ جایـگاهش نبـود و حالـا

چنـدهفتـه ای هست که خبـر رسیـده از گـروه درسی حذف شـده ، کلـی ازم تشکـر و قدردانـی شد !

میخوام بگـم نتیجه ام نگرفتم ، نگرفتم | بقـولِ دکتـر اِس مهم اون رضـایت ـَـس که از خودت داشتـه

بـاشی :) گفتـم دکتـر اِس ! بشـدت اصـرار داره که تو مرکـز بـاشم و کـار کنـم ولی مـن بشـدت حوصلـه

ندارم :( بهونـه هـای مزخرفـی واسش ردیـف کـردم که خب خودشـم فهمـید و گفت جـدی بهش فکـر کن :|

+ " کمـدی انسـانی " رو ببینـید ! چنـدین بـار ببینـید .. نمیدونـم زمـان اکـران چـرا انقد مظلـوم و بی سر

و صدا بـود در صورتـی که حرفـای مهمی داشت و پشیمـون شـدم که تـو سینمـا ندیـدمش .

+ از دلخواستـه هـام " کلیـک "

 

143

 

بری جلوی آیینه . تو چشمات نگاه کنی و بگی  به # بهترین جاها میرسونمت

 

142

 

جمعه ، آخرای شب به دکتـر اِس پیـام دادم که یه روز رو تو ایـن هفته هماهنگ کنه که ف بـره پیشش

یـه مدتیـه که برخلـافِ روزای اول ، جوابِ تمـاس و پیـام ها رو زود میـده .. خیلی زود و خب ایـن اتفاق

قطعـا رابطه ی مستقیـم داره با چیـزایی که امـروز گفت . دیـدارِ عیـد و روزِ معلـم و قـرارِ بعدِ کنکورمون

یکی شده بـود و به محضِ ورودمون بـه اتاق کلی خوشحال شـد . چشمم خورد به میـز کوچیکِ کنـارِ

در که مشخض بـود جای گلدونِ منـه :) امـا خودش نبـود :|

طبق معمول رفتیـم سـالن کنفرانس و بـرای اینکه به حرفـای اصلی برسه شروع کـرد از هر دری گفتن

از خودش :) که سه سـالِ آخرِ دبیرستـانُ گیلـان بوده ، 77 کنکـور داده بـا رتبـه ی 57 و اشتـباه کرده

که رفتـه علـامه | اگـه سماجت میکـردم دلیلش رو میگفت ! . و رتبـه ی ارشد 32 .. | بعد مـن اومدم

خونه براساسِ اینـا سنشُ محاسبه کـردم :| رو به ف گفت ببیـن هم دانشگاهیـاتون از سالـای قبل

هنـوز با مـن در ارتبـاطن ، تعداد آدمـایی که راه دادم تو زندگیـم کمـن ، آدمـایی که میدونـم هم ارزششُ

دارن هم علـاقه و استعداد . بعد مـن بـاهاشون خیلی راحتـم اونـا هم بـا مـن پس انقـدر پشتِ حدیث

قـایم نشـو حرفـاتو به خودم بگو . و رو به مـن : _ لبخنـدای مشکوک میزنـی :|

_ تـازه مناسبـتـای مختلف پیـام میدن ، روز معلـمم بـود این چند روز .. و خنـدیـد . منـو ف یه نگاه بهـم

کردیـم و پوکیـدیم .. گفتـم حواسم نبـود تبریک بگـم ببخشید و ایـن حرفا !

بـرای ف هدف گذاشتیـم و قـرار شد پنج شنبـه گزارش بده که چنـدتـا فرم تلخیـص نوشـته که زودتـر

بتونه پایـان نامشو تحویل بـده . گفـتم حالـا مـن چجوری مقاله کنـم کارمو ؟ _ مقالـه بخون اول . من :|

موقـعِ خداحافظی ساعت از ده گذشته بـود گفتـم گـروه مطالعات خانواده ی دانشکـده همـایش داره

دکتـر علیخواه هـم هست .

_ آآآ فـردین ! حـالـا ببینـم اگه کـارام جم و جور شد میـام منـم . ولی شماها بریـد حتمـا .. موضوع همایش

چیه ؟ | یـادم رفتـه بـود -__- گوشیـمُ دادم بهش که بخونـه خودش ..

_ مطالبـشُ میخونـین ؟ کانـالشو ؟ . با شعفِ فـراوان گفتـم آررره بشدت ! زد زیـر خنـده و گفت خوبـه :|

میخواست رویکـردِ مـا رو بفهمـه یـا چی ؟ مـا که فهمیـدیم سوتـی دادیـم و در کمـال سکوت سـالنُ ترک

کردیـم . منتظرِ آسانسـور بودیـم حرف و شوخی و اینـا که آقـای یونـس ، که فامیلی شو بلـد نیستـم و به

اسم می شنـاسم اومد بیرون و با دقت نگاه کـرد که مـا رو کجا دیـده .. قرار شـد بـرای نـاهار بـریم خونه ی

خاله ، تو راه متوجه شدم که از اونجا زنگ زده و جواب ندادم -__- پیام داد که بقیه اسـاتیدِ سخنـرانی کیَن ؟

و اینکه بعدا نظـرتونُ درمورد علیخواه بگیـد بهـم :|

بعد از نـاهار دوبـاره برگشتیـم دانشکـده .. پیـام فرستـادم که میـاید ؟ گفت که یه کاری پیش اومـد

نمیتونـم بیـام و اینـا .. . مـن به دقت بـه حرفای دکتـر آزاد گوش کـردم و به قول دکتـر اِس ، فردیـن !

+ علیخواه شخصیتِ راحـتی داره به همـون راحتـی که مطالبـشو مینویسـه ، توضیـح هـم میده حتـی

خیلی واضح تـر و بهتـر .. ف وادارم کـرد که پنهـانی ازش عکس بگیـرم چون نزدیک نشستـه بـودم .

+ جدا از اینکه چیـزای مهمی دستگیـرم شد ، قشنگ بـود امـروز | کلیـک 

 

141

 

صبـح صدای تلفن و بعدش پیغـام گیر از خواب بیدارم کرد .. یه شال انداختم رو سـرم و رفتم بـیرون .

هیچکس خونه نبود و فقط س تو پذیـرایی بـا موبـایلش مشغول .. میدونستم قراره بیـاد اما بـازم جا خوردم

اولِ صبحی . از دیشب اِنقد استـوری از لحظه لحظه ی مسیـر گذاشته بود که به دختـر کوچیکه گفتم

دیگه ازش چیـزی نگو نمیخوام ببینـم ! زنگِ تلفن هر دوی ما رو بیدار کرده بود ، یکم بعدتـر بدون صبحونه

رخت و لباس کرد " میرم بیرون ، کاری نداری ؟ " همیشه همینقـدر خلـاصه ایم و مـن ترجیحـم همینه .

ظهـره ، هنـوز بـرای ناهار نیومـده و من بـا لپ تـاپِ روی میـز بلـاتکلیفم .. کلی مقاومت کردم بـرای

ننوشتن منتـها کسی که به نوشتن دچـاره ، مریض میشه اگه ننویسه حالـا هر چقدرم که بی فایده

بـاشه نوشتنِ تمام غـرهای دنیـا که به یکبـاره و شاید در اثـر تغییـراتِ هورمونی به آدم هجوم میـاره ..

میدونم به محضِ اتفاق افتـادنش فراموش میشه تمامِ کِـرختی ای که چند روزه حوصله مُ سر بـرده ولی

چیزی که الـان دلم میخواد بیـرون موندنِ طولـانی از خونه ست .. بعدِ کنکور روزا خیلی تکراریه و خب فعلـا

نه وقتِ مشغولِ کاری شدنـه نه کلـاس . فقط بایـد منتظـرِ نتـایج موند . تقریبـا هر روز دارم به این فکر

میکنم که وقتی دکتـر اِس رو دیدم حرفِ مقاله رو پیش بکشم اما اِنقد از دستِ ف شاکیه که جوابشو

نمیده و خب منم سرِ خود نمیتونم بـرم اونجا ! قرار اینـه که وقتی بـا ف رفتـم ، حرف بـزنیـم پس بـاید

صبر کنم . احساس میکنم اِنقد ماشینی شدم که نـاخودآگاه حتی الـانم که درسم تموم شده دنبـالِ

مقاله نوشتن و بـاز همه چیو شروع کردنـم ! خوب یـا بـدشو کاری ندارم ، دارم از دستِ خودم می نـالم .

اینجا پـر شده از خاطراتی که مربوط به درسِ و درس و درس .. هر چند که بـا ارزشن اما گاهی دلم میخواد

خاطراتی رو تو ذهنم یـادآوری کنم که از ته دلم خوشحال بـودم بـابتش ! چیزی که الـان دلم میخواد

نمیشه که اتفاق بیـافته و من هر روز بیشتـر متوجهِ هیجانـاتِ سرکوب شده ی خودمم .

میگن با روانشـناس صحبت کن | که خب مـن متنفرم از اینکـار ! ولـی خب جدا چی بـاید بگم ؟! بگم

من عاشقِ هیجانـم ، پـاراگلـایدر ، ورزش ، اسکیت ، دوچرخه سواری تو شب ، عاشقِ مسافرتـای دو

روزه ، کارتینگ زیپ لاین حتی :) منو اتفاقاتِ عجیب و غریب خوشحالـم نمیکنه ! دلـم میخواد

وقتـی بی وقت ، خیلی بی وقت به سرم میزنه که تـو خیابون قدم بـزنم ، اینکـارو بکنـم ! من هنـوزم

دارم بخاطرِ پیشرفـت تو کـار و تحصیلـاتم یـادگرفتـنِ سنتور و سـازدهنی رو به تعویق میندازم

که اگه ننداختـه بودم شـاید حـالم خیلی خوبتـر از ایـن حرفـا بود .. شـایـد هزاران چیـزِ دیگه !

 

140

 

خب تموم شد ! کم خوابی ها ، سختیـا ، روزای پـر تشنج و استـرس .. امروز صبح تموم شد و دیگه

نبـاید به خودم حقِ فکر و خیـال کردنُ بـدم چون نتـیجه غیـر از اون برگه ای که تحویل دادم نیست و

تغیـیر نخواهد کرد . من حسِ خوبی دارم :) رَوشُ عالی جواب دادم ، نظریـه رو هم میشه گفت خوب ،

زبـان اما مطمئن نیستم ! چندتـایی هم رفـاه .. دیشب که کلـا خوابم نبـرد صب اما حالم خوب بود تقریبا .

به ف زنگ زدم و گفتم امیدوارم بهتـر از من باشی ، فکر کردم جدای از اینکه منـابعُ نداشت و آماده نبود ،

به انـرژی مثبت احتیـاج داره ! امـا الـان زنگ زد و گفت که افتضـاح بـوده :/

# من وقتی بـرم دفتـر از حالِ خوبم بعدِ کنکور میگم ، ولی خدایـا کمکم کن موقع اعلـام نتـایجم سرمو

بالـا بگیـرم و اونی بشه که میخوایم .

+ دوبـار به فاصله ی چندشب ، یه خوابِ خوب دیـدم که : سالنِ دانشگـاهُ یک ساعت در اختیـار دارم

بـرای سخنـرانـی O_o هم ورودی ها و تـرم پـایینـی ها همه هستـن و دکتـر اِس ایـن بیـن خیلی داره

کمکم میکنه . حتی در آخر خاصـه ازش قدردانی کردم :|

+ دیـروز شاید وقت منـاسبی نبـود بـرای دیدنِ ملی و راه های نـرفته اش چون ذهنـم مدام درحال تجزیه

تحلیلش بود اما صب سرجلسه کلی خنده م گرفته بود . بیـاد روزایی که کی مرام هر جا که میـرفت شین

هم دنبـالش 😂 اون روز که سرِ صحنه فضـاحت به بـار آورد و بعدِ اون شین دیگه دورشُ خط کشید یـا حتی

قبلتـر که صدای ضبط شدشون پشتِ خط رو مدام پلی میکردیم و میـمردیم از خنده 😂

# خدایـا ما رو ببخش

+ جوجه م امـروز پـرواز کردنُ یـاد گرفت و رفت . | در شمـاره ی 174

 

139

 

امـروز ناهـار خونه ی ف اینـا بودم . یـکم تست کار کردیـم و در نهایت قـرار شد فردا هـم به همیـن روال

پیش بـریم منتهـا بـا کمکِ تیچـرِ جوانـی که قـراره بیـاد خونه شون و بـاهامون کـار کنه O_o 

نـاهار عدس پلوی محبـوبم :)

تـو راه ف گفت که وقتی خونه نبـوده تمـامِ فـرم های تلخیـصُ بجـای برگه باطلـه استفـاده کردن و تمـام !

من هنگ کردم ینـی تقریبـا مغزم سوخت ! ف دست و پاشو گم کـرده بـود و مـن پذیـرفتم که به دکتـر اِس

خبـر بدم . بطورِ عجیبـی بـا اولـین بوق ، جواب داد ! " یـادی از مـا نمیکنیـا ، چخبـر همه چی روبـراهه ؟ "

و آه از نهـادم بلنـدشد . راستشـو نگفتـم امـا زیـادم بیـراه نگفتـم .. 6_5 ثـانیه سکوت کـرد و اونـم احتمالـا

نمیدونسته چه برخوردی داشته بـاشه . گفت حالـا پیش اومده دیگه ، بهش بگـو پـاشه بیـاد اونجـا ..

_ همیشه واسطه گری میکنـی تو .. خیلـی ممنـونم ازت 

بعد از خدافظـی دوبـاره زنگ زد . " کنکـور دادی راستـی ؟ " و استـرسِ مـن صد بـرابـر بیشتـر شد :|

# نمیشـه یـادت بـره ؟ مـن اگه گند بـزنم روم میشـه حرفی بزنـم ؟!

گفت کنکـور بـده بعدش بیـاید اونجا یه جوری جمعش کنیم . من فکـر میکردم بعد از کنکور دیـدار تازه میکنم

و رفع دلتنگی دانشگاه و کلـاس . امـا مثل اینکه شروع شد دوبـاره و خب بـا تمامِ ناراحتـیِ ف ، همه ی

اینـا خاطره میشه  و بعدها خنـده دارتـر  😂