جمعه ، آخرای شب به دکتـر اِس پیـام دادم که یه روز رو تو ایـن هفته هماهنگ کنه که ف بـره پیشش
یـه مدتیـه که برخلـافِ روزای اول ، جوابِ تمـاس و پیـام ها رو زود میـده .. خیلی زود و خب ایـن اتفاق
قطعـا رابطه ی مستقیـم داره با چیـزایی که امـروز گفت . دیـدارِ عیـد و روزِ معلـم و قـرارِ بعدِ کنکورمون
یکی شده بـود و به محضِ ورودمون بـه اتاق کلی خوشحال شـد . چشمم خورد به میـز کوچیکِ کنـارِ
در که مشخض بـود جای گلدونِ منـه :) امـا خودش نبـود :|
طبق معمول رفتیـم سـالن کنفرانس و بـرای اینکه به حرفـای اصلی برسه شروع کـرد از هر دری گفتن
از خودش :) که سه سـالِ آخرِ دبیرستـانُ گیلـان بوده ، 77 کنکـور داده بـا رتبـه ی 57 و اشتـباه کرده
که رفتـه علـامه | اگـه سماجت میکـردم دلیلش رو میگفت ! . و رتبـه ی ارشد 32 .. | بعد مـن اومدم
خونه براساسِ اینـا سنشُ محاسبه کـردم :| رو به ف گفت ببیـن هم دانشگاهیـاتون از سالـای قبل
هنـوز با مـن در ارتبـاطن ، تعداد آدمـایی که راه دادم تو زندگیـم کمـن ، آدمـایی که میدونـم هم ارزششُ
دارن هم علـاقه و استعداد . بعد مـن بـاهاشون خیلی راحتـم اونـا هم بـا مـن پس انقـدر پشتِ حدیث
قـایم نشـو حرفـاتو به خودم بگو . و رو به مـن : _ لبخنـدای مشکوک میزنـی :|
_ تـازه مناسبـتـای مختلف پیـام میدن ، روز معلـمم بـود این چند روز .. و خنـدیـد . منـو ف یه نگاه بهـم
کردیـم و پوکیـدیم .. گفتـم حواسم نبـود تبریک بگـم ببخشید و ایـن حرفا !
بـرای ف هدف گذاشتیـم و قـرار شد پنج شنبـه گزارش بده که چنـدتـا فرم تلخیـص نوشـته که زودتـر
بتونه پایـان نامشو تحویل بـده . گفـتم حالـا مـن چجوری مقاله کنـم کارمو ؟ _ مقالـه بخون اول . من :|
موقـعِ خداحافظی ساعت از ده گذشته بـود گفتـم گـروه مطالعات خانواده ی دانشکـده همـایش داره
دکتـر علیخواه هـم هست .
_ آآآ فـردین ! حـالـا ببینـم اگه کـارام جم و جور شد میـام منـم . ولی شماها بریـد حتمـا .. موضوع همایش
چیه ؟ | یـادم رفتـه بـود -__- گوشیـمُ دادم بهش که بخونـه خودش ..
_ مطالبـشُ میخونـین ؟ کانـالشو ؟ . با شعفِ فـراوان گفتـم آررره بشدت ! زد زیـر خنـده و گفت خوبـه :|
میخواست رویکـردِ مـا رو بفهمـه یـا چی ؟ مـا که فهمیـدیم سوتـی دادیـم و در کمـال سکوت سـالنُ ترک
کردیـم . منتظرِ آسانسـور بودیـم حرف و شوخی و اینـا که آقـای یونـس ، که فامیلی شو بلـد نیستـم و به
اسم می شنـاسم اومد بیرون و با دقت نگاه کـرد که مـا رو کجا دیـده .. قرار شـد بـرای نـاهار بـریم خونه ی
خاله ، تو راه متوجه شدم که از اونجا زنگ زده و جواب ندادم -__- پیام داد که بقیه اسـاتیدِ سخنـرانی کیَن ؟
و اینکه بعدا نظـرتونُ درمورد علیخواه بگیـد بهـم :|
بعد از نـاهار دوبـاره برگشتیـم دانشکـده .. پیـام فرستـادم که میـاید ؟ گفت که یه کاری پیش اومـد
نمیتونـم بیـام و اینـا .. . مـن به دقت بـه حرفای دکتـر آزاد گوش کـردم و به قول دکتـر اِس ، فردیـن !
+ علیخواه شخصیتِ راحـتی داره به همـون راحتـی که مطالبـشو مینویسـه ، توضیـح هـم میده حتـی
خیلی واضح تـر و بهتـر .. ف وادارم کـرد که پنهـانی ازش عکس بگیـرم چون نزدیک نشستـه بـودم .
+ جدا از اینکه چیـزای مهمی دستگیـرم شد ، قشنگ بـود امـروز | کلیـک