233

Delete

232

تخت‌خوابت را مرتب کن رو امروز تموم کردم. با خودم فکر می‌کنم که شاخ غول رو شکستم و باید برای خودم کف بزنم که

بالاخره کتابی رو طی یک هفته به پایان رسوندم‌! کتاب‌های نخونده‌ی زیادی دارم و همیشه سه چهار کتاب نیمه تمام و رها

شده روی میز.. این یکی رو شاید چون مدتها بود می‌خواستم بخرم اما خرید کتاب‌های دیگه رو ترجیح می‌دادم یا اینکه

چون هدیه‌ی دکتر اِس بود، زودتر خوندم! خودم هم نمی‌دونم.. کتاب انگیزشی بود، از همون‌ حرف‌هایی که دوستش ندارم

یا حتی گاهی اوقات معتقدم، امید واهی رو به آدم‌ها القا می‌کنه.. اما باز هم برام کتاب عزیزیه شاید باز هم چون هدیه‌ی

استاد بود! هیچ‌کدوم از قسمت‌های کتاب به اندازه‌ی این جمله‌ تو فصل آخر تکونم نداد "اگر کنار بکشین کل زندگی‌تون بابت

این مسئله تاسف می‌خورین. کنار کشیدن کارها رو آسون‌تر نمی‌کنه" این جمله رو بارها و بارها زمزمه کردم و تو دفترچه‌ام

نوشتم، بغض کردم.. من همیشه فرار کردم. کنار کشیدم. من آدم موندن نیستم و اینکه همیشه با کنار کشیدنم همه‌چیز رو

خراب‌تر کردم تو زندگیم کاملن مشهوده! هنوز هم نمی‌دونم دوشنبه‌ی گذشته، دکتر اِس این کتاب رو شانسی از بین

کتاب‌های کتابخونه بیرون آورد یا دقیقن می‌دونست که باید چی بهم بده..

231

" ای غـرقه در هـزار غم بی دوا وطـن "

شبی که گذشت، شب غم انگیـزی بود برای همه ی مـا. دلـم می‌خواست زودتـر از همیشه بخوابـم و صبـح دیـرتر از همیشه

بیـدار بشم..

دلـم می‌خواست صبح که بیـدار میشم هیـچ اخبـاری رو چک نکنـم. تمـام دیشب و امـروز، ایـن هشت سال کذایـی و آنچـه

که بـر ما گذشت رو مـرور کردم.. همه‌ی اتفـاق‌های تلخی که پشتِ هم، سر مردم آوار شد.. شب‌هایی که همه تـا صبـح

بیـدار مـانـدیم و اشک ریختیـم. روزهـایی که کوهی از غم را بـا خودمـان حمـل کردیـم و یقیـن داشتیـم که اینبـار بـا چنیـن

مصیبـت بزرگـی حتـمن خواهیـم مـرد و در کمـال نـابـاوری زنـده مـاندیـم و مصیبت پشت مصیبـت را تحمـل کردیـم. دیـدیم

و بـاز هم زنـده مـاندیم.. رغبتـی بـرای رای دادن در مـن نمـانده.. امیـدی بـرای تغییـر بدست هر آدمی که ریشه در سیاست

دارد را نـدارم. پیشتـر اینجـا را دوست نـداشتـم. بقول صادق هـدایت خودم را تبعه‌ی ایـن مملکت پـر از گل و بلـبل

نمی‌دانستم. مـاه‌های اول روبـرو شدن بـا کـرونـا. آن روزهـای عجیب و غریـب، آمـارهای عجیب فوتـی‌ها و آن حجم

از غـمی که به یکبـاره بـر غم‌های مردم اضـافه شد، تکـانم داد. روزهـایی که در خانه حبس بـودم و اشک می‌ریختـم فهمیـدم

چقدر اینجا را دوست دارم! در کانال یک عکس از یک کشور اروپایی گذاشته و نوشته بودم " همه چیز از یه عکس

تقریبا شبیه به این، شروع شد. خیلی سال قبل بود. اوایل نوجوونی که آدم بلندپروازه و ایده‌آل‌گرا.. تصورم از خونه‌ی اَمن

یه همچین جایی بود. یکی از این خونه‌ها برای من باشه. برای خودم زندگی کنم حتی اگه خیلی سخته. یه شغل پاره‌وقت

داشته باشم. عصرها بوی کیک هویج تمام خونه رو برداره، بعد کیک‌و توی باکس دوچرخه‌م و برم نزدیک ساحل که

اونجا عصرونه‌مو بخورم! شب‌ها با ذهن باز و متمرکز، ادامه‌ی داستانی رو که تازه شروع کردم‌و بنویسم. با نگرانی‌های کمتری

برای صبح روز بعد، برم توی تختخواب. صبح‌ها آدم خوشحالی باشم. بعدتر به دوتا شهر علاقمند شدم و باید با تمام

توانم تلاش می‌کردم که برم. اما به مرور تمام اینا فروکش کرد. خیلی قبل‌تر از اینکه شرایط بد بشه و گرونی بیداد کنه.

قضیه یه چیزی فراتر از امکان مالی داشتن یا نداشتن بود.. راستش اینه که من لوسِ بابامم. درواقع بابا دلیل زندگیه.

راستش اینه که فکرمی‌کنم، هیچ جای این دنیا، نمی‌تونم اون نصف شبی که دلم خیلی گرفته پاشم برم ده دور، دورِ میدون

فردوسی بگردم! همه‌ی سال‌و منتظر پاییزم که از تماشای باغ فاتح کیف کنم. غذاهای ما تو هیچ‌جای دنیا به راحتی قابل

دسترس نیست و منه بد غذا حتما از گرسنگی خواهم مرد! راستش اینه که من عاشق قدم زدن تو پیاده‌روها و پس‌کوچه‌های

انقلابم، عاشق سنگ‌فرشای فخررازی.. کتابفروشی‌ها. ترافیک و دود و زشتی‌های گوشه کنار شهرو تحمل می‌کنم به شوقِ

دیدن آدم‌ حسابی‌های زندگیم.. که همه‌جا می‌تونم پُز داشتن‌شون رو بدم! من دلبستگی‌های زیادی تو تهران و کرج دارم و

راستش اینه که با تمام کثافتی که کشور رو گرفته، تمام بی‌عدالتی‌ها و بی‌کفایتی‌ها.. زشتی‌هایی که بیشتر از خوبی‌ها به

چشم میان، بخاطر همه‌ی این دلبستگی‌ها و امیدی کوچیکی که ته دلم هنوز زنده‌ست، اینجا رو دوست دارم.." دوباره برگشتم

به عقب، این یادداشت رو خوندم و بغض کردم.. حـالـا حتی نمیتونـم به رفتـن فکر کنـم.. مـن واقعن اینجـا رو دوست دارم.

امـا شبی که گذشت بـرای همه‌ی مـا شب سختـی بـود..

230

دیروز ظهر برای دکتر اِس پیام فرستادم برای هماهنگی و دیدار امروز. و بالاخره بعد از یکسال و نیم، امروز صبح، دیدار تازه

کردیم. خب توی این 5-4 سال، اینهمه مدت بینمون فاصله نیافتاده بود و مشخصن خیلی دلتنگ بودیم. صبح با ف قرار

گذاشتم که وردآورد همدیگه رو ببینیم و باقی مسیر تا پژوهشگاه. هنوز هم بعد از اینهمه سال به میدان انقلاب که می‌رسم

پر از استرس میشم، پر از هیاهوی روزهای کارشناسی.. پر از هیجان برای کتابفروشی‌ها و پس کوچه‌های انقلاب.. . چندباری به

در تقه زدم ولی توی اتاق نبود، پیام فرستادم که ما رسیدیم و همون دقیقه در تماس چندثانیه‌ای گفت طبقه پایینه و زود

میاد. چقدر حرف داشتیم برای گفتن.. چقدر خاطرات ناگفته و کهنه زنده شد از کلاس‌های سریع و خشن آمار :)) بعد از سال‌ها

جرات این رو پیدا کردم که بالاخره بگم یادتون هست چقدر با ما طفلکی‌ها خشن رفتار می‌کردی و چندبار من رو

بخاطر خنده و شیطنت‌هام دعوا کردی و بعد هم پشت سر من روی میز می‌نشستی تا با اولین خنده حالمو بگیری! جوابی

که گرفتم این بود که کم تجربه بودم در تدریس و خب مباحث سنگین بود و فرصت کم. بعد هم خنده‌های از ته قلبی که

به عادت دستاش رو جلوی صورت می‌گیره :)

تابلو گلیمی که اینترنتی سفارش داده بودم و دیشب با کاغذ گراف پیچیده بودمش رو از توی کیسه دراورد و با گفتن

"چقدر باسلیقه" نیشم تا بناگوش باز شد. با جدیت گفت: این سری هم با هدیه اومدید اما سری بعد جدی دعواتون می‌کنم.

نیشم بسته شد! برگ بیدی بنفشی که سه چهارسال پیش برای تشکر بابت زحماتی که برای پایان نامه‌ام کشید، برده بودم رو

هنوز داشت و از این بابت خوشحالم :)) دو جلد از انسان در جستجوی معنی رو از داخل کیسه بیرون آورد و فورا گفتم اِ

این کتاب عالیه. و خب از اونجایی که دهنم همیشه بی‌موقع باز میشه، گفت برای شما دوتا خریدم! یک جلدش رو داد به ف

و برای من از کتابخونه‌ش "تخت‌خوابت را مرتب کن" رو بیرون آورد. درمورد شغل جدید ف و کلینیک صحبت کردیم.

از راه انداختن کسب و کار گفتیم و از پژوهش‌های جدید. بیشتر صحبت‌ها اما حول محور من و کنکور چرخید.

مشاوره‌های دکتر اِس و ف مشترکن برای قوت قلب من بخاطر کنکور مرداد ماه 😆

گفت نهایتن قبول نمی‌شی. دنیا به آخر نمی‌رسه، بیرون آموزش ببین و بیشتر از اینکه درس بخونی، تجربه کن.

مستاصل گفتم که بلد نیستم، نمیدونم باید از کجا شروع کنم! مثل همیشه که برادر بزرگتر بوده و دلسوز، گفت تو

حرکت کن من هستم، فقط به علاقه نیست، تو حرکت نمی‌کنی.

و دقیقن همینه.. حرکت نمی‌کنم. اصلن نمی‌دونم باید چیکار کنم!

اما جون تازه گرفتم، دیدن دوستای قدیمی همین شکلیه، همین خاصیت‌و داره.. سعی می‌کنم به حرفایی که زدیم عمل کنم..

229

هیچوقـت نمیتونم خبـر از دست رفتن آدم های مهم زندگـیم رو هضم کنـم.. همیشه چند روز و چند ساعت اول رو به

انکـار گذرونـدم. بـا خودم میگم که حتمن اشتبـاهی شده. حتمـن زنـده ست..

- آقای دانشی.. بابا رحیم! هی پشت گوش انداختـم و فکر کردم حـالـا حـالـاها وقت هست. امـا میخواستـم

امسـال بیـام ببینمـت.. حـالـا چیکـار کنم بـا اینهمه غم و عذاب وجدان؟