120
چشمـا و محتویـاتِ سرم داره می پـاچه بیـرون از شدتِ درد -__- کارایـی که بـاید تایپ کنـم تا برسونـم
دستِ استـاد راهنمـا بمـانـد ، دسکتـاپ اونقدر شلوغ و بهـم ریخته ست که نمیتونـم فایلـامُ پیـدا کنـم و
حوصله ای هـم نیست بـرای مرتب کردنـش .
اولِ صبحی نمیدونـم قیـافم طلبـکارانه بـود یـا چی که تـا اومد تـو کلـاس گفت من خیلـی شلوغ بـودم
ببخشیـد که نخونـدم داده هـاتُ . گفتـم منکه چیـزی نگفتـم ، آخرِ ساعت صحبت میکنیـم :)
وسطِ پـچ پـچ ـای همیشگـی بـا ف ، گفتـم ببیـن چقد بـا اینا شوخی میکنـه ! منِ بیچـاره تـا تکـون
میخوردم دعوام میکـرد و هی تـهدیـد :| گـذرِ زمـان انگـار مهربـون تـَـرِش کـرده ! شلوغ کـاریـای امیـد و
دختـرا و اسـتـاد که چقـد بـاز کنتـرل کـرد که چیـزی نگه جلسه آخری نـاراحت بشن و اینـا . تقریبـا زیـاد
طول کشیـد تـا همـه کلـاسو تـرک کنـن ! یکی از تـرم سه عـی ها گفت تـرم بعد فلـان و بیسـار :))
گفت تـرم بعدی شـاید نبـاشم مـن به قولِ ایـن ، شـاید اخراجـم کنـن | ایـن ؟! :|
گفت شلـوغم بخـاطرِ اینکه دوشنبـه .. فورا گفتـم مـاهم میتونیـم بیـایم نشست ؟ :) کلـی جا خورد
_ از کجـا میدونـی o_O تـو سـایتِ پـژوهشکـده ی خودمـون ؟! من هنـوز ندیـدم خودم :| آره حتمـا بیـا
و اینکـه قـرار شد سه یـا چهارشنـبه حتمـا هماهنگ کنـه بـرم دفتـر تـا هم کـدگذاری کنیـم هـم فیلـمُ
ببـرم | شـایدم ببینیـمِش :)
گفتـم خداکـنه چهـارشنبه خوب از دکتـر ح یـادبگیـرم که دیگه تـا چند روزی از شـرِ مـن راحت شین بـا
اخـم و توپ و تَـشَـر که ایـن چه حرفیـه بـابـا ! الـان دیگه مـن دوست دارم که بـاهات کـار کنـم چون
دوست دارم موضوعـتُ ، بـا هم انتخـابش کردیـم دیگه .. نـزن ایـن حرفـا رو .
نـزدیکـای 3 رسیـدم خونـه .. ولـی دیـر بود ، مـامـان رفته بـود و بـا اینکه صبـح خدافظـی کردیـم امـا
دلم گرفـت . ذهنـم آروم نمیگیـره ..