آرشیوِ مـردادِ گذشته رو که مـرور میکـردم یه جـاهایی از هفـدهم پارسـال و امسال یکیـه ..
اینبـار مـن از سفـرِ اجبـاری شونه خالـی کـردم ، جدای از اینکه حالـا دیگه درکـم میکنـن که چقدر
از شیـراز متنفـرم ، کلـاسِ امـروزُ نمیتونسـتم نَـرَم .. پس بـرای n اُمیـن بـار ، چنـد روزی تـو
خونه تنهـام .
پریشب بعـد از اینکه میـم خوابید ، مشغولِ جزوهـای هفته ی قبـل شدم تـا حوالیِ دو . بعـدم
حالـم خوب نبـود و هـی بیدار میشـدم از خواب ، طبعـا بخاطـرش نتونستـم بـرم باشگـاه و
تمـامِ امـروزُ بی حال بـودم و رنگ پریـده .. اصلـا گرمـم نبـود ! مشخص بـود فشـارم خیلی پـایینه .
صبح از دمِ در بـا حیدری رفتـم توی ساختمـون و وقتـی رسیدیم نمیدونـم چرا دکتر فکـرکرد مـادوتـا بـاهم
اومدیـم :| _ اونـایی که ساعت نه میـان خیلی بلـدن دیگه ؟ :|
مـن بالـاخره سوالم در مورد مقاله رو پرسیـدم و وقتـی اسم دکتـر اِس رو آوردم ، بعد از حرفی که بینمـون
رد و بدل شد چشام قشنگ گـرد شد و برگشتـم به اولـین شمـاره ای که در مورد ایـن دو نفـر مشترکـا
نوشته بـودم و اینکه تـا اینجا چقدر بـاید حرفـامو اصلـاح کنم !!
بعد از این علـاوه بـر ضعف جسمی ، فکـرم مشغول شد و کلـا تو فـازِ دیگه ای سیـر میکـردم یک ساعتِ
آخـرِ کلـاسُ ! هر از گـاهی با بشکَـن به خودم می اومـدم و بـاز زل میـزدم و تو افکـارمعمیق میشدم 😐
_ حالـا گفتـم جداب گوش کـن ولـی همشم زل نزنیـد گـاهی یه چیـزایی نوت بـردارید | مـن 😐
در نهـایت با بدتـرین حالتِ ممکـن که حالـا دل دردِ پریشبـم بهش اضافه شده بـود خودمُ رسونـدم
خونـه ..
حـالـا نمیخوام بـزنم تو سـرِ پـاجرو و بگـم هر چی از اول گفتم ، غلـط گفتـم و نظـرم عوض شده
نه .. هنـوزم اندازه ی قبـلـا استـادمِ و مورد تائیـد امـا داره خیلی چیـزای دیگه دستگیـرم میشه
کم کم و هر از گـاهی تصویـر ذهنیـم بهم میریـزه 😂 ولـی آدم هر جـا بـاشه به چیـزی یـا کسی
برمیگـرده که بهش تعـلق داره .. مـن برمیگـردم به همـون دانشگـاهی که هیچوقت قبولش
نـداشتـم و بـا دکتـر اِس و خانومِ رفیعی بـرام معنی پیـدا کـرد . دکتـر اِس و صمیمیـتِ بینمـون بـا احتـرامِ
زیـاد به همدیگه و البتـه که تـو محیـطِ کـار شدیـدا دوست . امـروز خیلی زیـاد دلـم براش تنگ شد
بی ربط : مـن بلد نیستـم میـوه بخـرم و هنـوز دلـم پیشِ طالبـی هـاییِ که از کنـارشون رد شدم
و دلـم میخواست ..