162

 

دیـروز همونقـد معمولـی به شب رسیـد که روزای دیگه . بخـاطرِ همـین وقتـی صبح محمد ویس فرستـاد

که خوش گذشت ؟ نمیدونستـم از چی داره حرف میـزنه . گفتـم معمولـی دیگه .. فقط تـو تبریـک گفتـی .

امـروز که خوبـم ولـی فکر کنـم غـمِ دیـروز تـهِ صدام مونـده بـود که گفت عیبی نداره و کلی حرف زد

باهـام .. موثـرم بـود البته !

گفت اگه میتونستـم راننـدگی کنم میبـردمت بیـرون و مـن کلی تشکـر کردم از اینکه انقد بـامعرفتـه .

تشکر نه بخـاطرِ تبریک .. فقط چون منـو یـادش بـود و ایـن خیلی باارزشـه

 

161

 

بیست و سه 🎂 🍃

 

160

 

نوشته " مـا به محیط مـان عادت میکنیـم " .. خب همه چیـز تقریبـا عادی شده دوبـاره ، مثلِ

دفعـات قبل و چیـزی جز ایـن انتظار نمیرفت . مثـلِ اینکه چند شبِ پیش در موردِ ایـروان صحبت

میکـردم و  بـابـا گفت ، همه که قـرار نیست بـرن :| : به محیـط مـان عادت میکنیـم !

دیـروز بـرای n اُمیـن بـار Room رو دیدم .. ادامه ی کتـابی که شـروع کردمُ خونـدم " دوست 

داشتـم کسی جایی منتظـرم بـاشد " منتهـا چشمـام اذییت میشن چون هنـوزم سختمه عینک

بـزنم !!

بی ربـط : دو سه روزِ پیش دکتـر اِس رو از تـهِ لیست آوردم بـالـا D: احوال پرسی و خبـر از

بچـه هـا . گفتـم همـه از دم بیکـار . _ تـو که تقصیـر خودتـه گفتـم بیـا سرکـار نـاز کـردی گفتـی

نـه . گفتـم در حال کسب دانشـم مـن بـابـا ! سیـن و دیگـر هیچ :|

 

159

 

آرشیوِ مـردادِ گذشته رو که مـرور میکـردم یه جـاهایی از هفـدهم پارسـال و امسال یکیـه ..

اینبـار مـن از سفـرِ اجبـاری شونه خالـی کـردم ، جدای از اینکه حالـا دیگه درکـم میکنـن که چقدر

از شیـراز متنفـرم ، کلـاسِ امـروزُ نمیتونسـتم نَـرَم .. پس بـرای n اُمیـن بـار ، چنـد روزی تـو

خونه تنهـام .

پریشب بعـد از اینکه میـم خوابید ، مشغولِ جزوهـای هفته ی قبـل شدم تـا حوالیِ دو . بعـدم

حالـم خوب نبـود و هـی بیدار میشـدم از خواب ، طبعـا بخاطـرش نتونستـم بـرم باشگـاه و

تمـامِ امـروزُ بی حال بـودم و رنگ پریـده .. اصلـا گرمـم نبـود ! مشخص بـود فشـارم خیلی پـایینه .

صبح از دمِ در بـا حیدری رفتـم توی ساختمـون و وقتـی رسیدیم نمیدونـم چرا دکتر فکـرکرد مـادوتـا بـاهم

اومدیـم :| _ اونـایی که ساعت نه میـان خیلی بلـدن دیگه ؟ :|

مـن بالـاخره سوالم در مورد مقاله رو پرسیـدم و وقتـی اسم دکتـر اِس رو آوردم ، بعد از حرفی که بینمـون

رد و بدل شد چشام قشنگ گـرد شد و برگشتـم به اولـین شمـاره ای که در مورد ایـن دو نفـر مشترکـا

نوشته بـودم و اینکه تـا اینجا چقدر بـاید حرفـامو اصلـاح کنم !!

بعد از این علـاوه بـر ضعف جسمی ، فکـرم مشغول شد و کلـا تو فـازِ دیگه ای سیـر میکـردم یک ساعتِ

آخـرِ کلـاسُ ! هر از گـاهی با بشکَـن به خودم می اومـدم و بـاز زل میـزدم و تو افکـارمعمیق میشدم 😐

_ حالـا گفتـم جداب گوش کـن ولـی همشم زل نزنیـد گـاهی یه چیـزایی نوت بـردارید | مـن 😐

در نهـایت با بدتـرین حالتِ ممکـن که حالـا دل دردِ پریشبـم بهش اضافه شده بـود خودمُ رسونـدم

خونـه ..

حـالـا نمیخوام بـزنم تو سـرِ پـاجرو و بگـم هر چی از اول گفتم ، غلـط گفتـم و نظـرم عوض شده

نه .. هنـوزم اندازه ی قبـلـا استـادمِ و مورد تائیـد امـا داره خیلی چیـزای دیگه دستگیـرم میشه

کم کم و هر از گـاهی تصویـر ذهنیـم بهم میریـزه 😂 ولـی آدم هر جـا بـاشه به چیـزی یـا کسی

برمیگـرده که بهش تعـلق داره .. مـن برمیگـردم به همـون دانشگـاهی که هیچوقت قبولش

نـداشتـم و بـا دکتـر اِس و خانومِ رفیعی بـرام معنی پیـدا کـرد . دکتـر اِس و صمیمیـتِ بینمـون بـا احتـرامِ

زیـاد به همدیگه و البتـه که تـو محیـطِ کـار شدیـدا دوست . امـروز خیلی زیـاد دلـم براش تنگ شد 

بی ربط : مـن بلد نیستـم میـوه بخـرم و هنـوز دلـم پیشِ  طالبـی هـاییِ که از کنـارشون رد شدم

و دلـم میخواست ..

 

158

 

دیگه نگم از خواب آلـودگی تو یک ساعتِ اول . نگم از داغ کـردنِ مغـزم تو یک ساعتِ آخـر ، که تـازه امـروز

بخاطـرِ ده دقیـقه تـاخیـر بخاطـر دوش گرفتن و کمبـود آبِ اولِ صبحی -__- میخواست 20 دقیـقه اضـافه تـر

نگهمون داره که خب تـایـمِ بعـد کلـاس داشتـن اونجا و نشـد .

تو این فکر بـودم که درمورد مقاله بـاهـاش مشورت کنم خب اونموقـع قطعـا اسمِ دکتـر اِس میـاد و باعثِ

آشنـایی میشه | راستـی چقدر از تصمیـمم درمورد نوشتـنِ مقاله میگذره ؟! حتمـا خیییلی ! اونشب

محمد گفت بیـا دانشگاه اگه کـاری از دستـم بـربیـاد کمکت میکنـم .. امـا باهـاش راحت نیستـم حتی بـا

وجود شـرایطِ خاصـی که داره ! اغلب حس میکنـم خیلی صمیمی میشـه و ایـن یکم اذییتـم میکنه ، هر

چند که بی منظـور بـاشه .. پشت گوش انداختـم و از ایـن گذشته بی حوصله ام و دیگه بی تفاـوت

نسبت به مقالـه .. انگـار از عامـلِ محرکـم که دور شدم یه چیـزایی هـم فراموشـم شد یـا خواستم فراموش

کنـم ! 

حالـا امـروز 😂 _ بیـاین نشـاطِ مردمِ شیـرازو بگیـریم 90 از 100 مثلـا .. من قشنگ مُردم بعـدم خودش 😂

اونجا که وسطِ آنتـراک زنگ زده به حاج آقا که چنـدوقتیـه تهران نیـستن بعد بـه پـاجرو میگه اونجا تظاهراتـه ؟

میگه نه . میگه خب تـو نـری قاطی شون ــا   ینی عشقِ پدریـه بـا اینکه مردیِ واسه خودش 

اونجا که تعریـف میکرد از 88 و مـرور بـر حوادث بـا دوچرخه و مـا غش غش میخندیـدیم امـا بهش که فکـر

میکردیـم ناراحتـی عمیق تـر میشد بابتِ روزایی که گذشت .. که پـدر و مادر بچه هایی که میگرفتـن

دست به دامن پـاجرو میشدن و یه بـارم یکیشونُ تو بیـابونـای اوین پیدا کردن ، زنده البته

# هیچ دلـخوشی‌ رو نبـاید دست کم گرفت ، آدم تنها موقع سقوط می‌فهمه آخریـن ریسمان کدوم بوده

| از کانالِ سبیـدو

 

157

 

بی رغبتـی به همه چیـز قشنگ معلومه تـو مردم ، تـو چهره ی شهر .. آدمـا دارن همدیگه رو می بلعـن

حقمونه عصبـانی تـرین و غمگیـن تـرین بـاشیـم . حقِ خیلیـا اینهمه بدبختـی نیست . تـا وقتـی که تـو

خونه نشستی بیـچارگیِ آدما رو نهایتـا تو دو سه تـا خونه اونـورتـر  میبینـی ولی واقعـیت ، بیچـارگی به

مراتـب تو جهـانِ بـزرگتـر به حدی زیـاده که مثِ سیلی کوبیـده میشه تـو صورتت . امـروز مغازه ها یکی

درمیـون و چنـدصبـاح دیگه همشون بسته میشن . کارخونه هـا پشت هم ورشکسته و تعطیـل .. امـروز

کارگـرا تو محوطه نشستـه بـودن بـا بـاد بـزن خودشونُ بـاد میـزدن .. آخه خب بـرق قطعـه ! آب نیـست ..

آخه خشکسالیـه ! اینـو کجای دلم بـذارم | نگرانـم و پـر از نـاراحتی از بی آینـده گی ، فقط من نه .

کی حالـش خوبه اصلـا ؟! کی صبـح ها وقتی چشماشو بـاز میکنه دوبـاره از اول پـر از غم

نمیشه ؟  امیدواریـم حدی داره بالـاخره ..

# آنجا که آزادی نیست ، اگر رأی دادن چیزی را تغییر میداد ، اجازه نمی دادند که شما رأی بدهید

| مارک تواین

# الهي و ربّي مَن لي غَيـرُک اَسئَلُهُ کَشفَ ضُـرّي و النّـظرَ في اَمـري

+ فـردا شب عروسیِ اِلِ . امیـدوارم به بهتریـن شکل بـگذره

 

156

 

مـا امـروز غـروب جشن گرفتیـم . به منـاسبتِ چهارم ، بیست و هفتم و بیست و نهـم . شدیدا

خوش گذشت و عکس و فیلمای قشنگی بـرامون به یـادگار مونـد از تـولدِ امسال

| یک ، سه و بیست و سه 🎂 🎈

+ خدایا شکرت 💜

+ محمد pm داد : نمیدونم چندم اما میدونـم مـرداد .. تبـریک گفت . چیـزی که انتظـارشُ نداشتم

 

155

 

دیشب کلـا دو ساعت خوابیـدم ، شایـدم کمتـر . و صـبح تمـامِ مسیـرو رو هوا بـودم انگار . داشتـم

می پیـچیـدم تـوی کوچه که یکـی به سرعت پیـچیـد جلوی من :| و ایستـادم ، خوابـم پـریـد 😂

بـا تـوپِ پـر تو ماشینی که حالـا داشت جلوتـر پـارک میکرد رو نگاه کردم ، دکتـر ح از تو آییـنه نگاه کرد و

خنـدیـد .. تـو دلم گفتـم خداروشکر چیـزی نگفتم اون لحظه !

نگم از خـزعبلـاتی که درمـورد این افـزار توی کارشنـاسی به خوردمـون دادن ، نگم از دیـر هضمیِ مطالـب ،

از هنگ کردنـام وقتـی نمیفهمـم و تو چشماش زل میـزنم در حالی که دارم تو ذهنـم پـردازش میکنم :/

بیـنِ آنتراکت یکی از بچه ها یه بسته پـاستیل بهش داد و گفت که مورد علـاقه تـرین خوراکیشه ، کره هم ! :/

+ بخـاطر حساسیت هاش در رویکـردها و مدلی که داره مدام میـخواد بدونـه کی کجا درس خونـده تحت

نظرِ کی .. هیچ پیش مقدمه ی خوبتـری بـوجود نمیـاد که آشنـایی بدم و بگـم خیالتـون راحتِ راحت !

یه چیـزیـه که نگفتنش انگار داره قلقلکم میـده :)

به هـرحال به عنـوانِ غریبـه ی کوچک در بیـن دانشجویـانِ قدیمی ـش ، حواسش بهم هست و بیشتـر

منو یـادِ دکتـر اِس میندازه ، مثِ امروز که وسطِ کلـاس نبودم و اون تیکه رو چنـد بـار گفت تـا بفهمم 

که اگه نمیفهمیدم چقدر سوالـام بیشتـر میشد ..

 

+ مدتهـاست تو فکـرِ بکـار بردن کلمه ی دیگه ایـم بجای بعضـی اسمـا و امـروز همزمـان بـا از خواب

پریـدن 😂 به فکـرم رسیـد که شـاید اگه اسم مـاشینشو بگم بد نبـاشه !!

 

154

 

+ مربیـم سفارشات لـازمُ کرد و گفت که از چهارشنبه دیگه نمیـاد .. بعدم بـا لب و لوچه ی آویـزون

خداحافظی کردیـم | مهرنـوش 🙁😚 بنـظرم به باشگـاه علـاقه ای نـدارم و شایـد از ماهِ بعـد ادامه ندم

+ تمرینـاتِ آخـرِ هفتـه  رو آماده نکردم که هیچ ، مـرورم نکردم حتی . و صدای دکتـر ح تو گوشمه که میگه

من خیلی سختگیـرم .. | بیشتـرتـر از دکتـر اِس

+ دندونـای فکِ پایـینم بشدت تحت فشاره و درد .. امروز سفیـدیِ دندونُ زیـرِ لثـه م دیـدم . هر دو طرف

دنـدونِ عقل 😖