214

 

آقای دکتـرِ تمام دردها. آقای امام رضـا، سلـام!

ارادت قلبی به ائمه‌ی دیگر به کنار اما تو همیشه برای من خلـاصه‌ی تمام خوبی‌ها بوده‌ای. خلـاصه‌ی همه‌ی

چیزهایی که محمدحسین پویـانفر گفته. پس "واسه من همیـن بسه کنـارمی"

"اومدم از ته دل صدات کنم  -السلام عليك ايـها السلطان یـا علی بن موسی الرضـا" مگر نه اینکه می‌گن تو

سلطانی؟ من ازت کم نمی‌خوام.. چون می‌دونم ورای تصورات من بزرگی، تو بزرگی و بخشنده‌، تو دوای هر دردی..

"کرمت بیشتـره از گناه من" تو سلطانی 💜

 

213

 

چندشب پیش داشتم با ف صحبت می کردم. صحبت از هر دری و اتفاقی.. رسیدیم به اینجا که تا به

امـروز، هیچ دوره ای وحشتناک تر و تباه تر از ایـن دوره نبوده..

امـروزی که از خواب بیدار شدیم دلـار سی و یک هزاروپانصد و قیمت سکه امامی شونـزده میلیون تومن

خط فقر نزدیک به یـازده میلیون شده و بدتـر از همه چیـز کرونـاست نیمی از کسب و کارها رو عملـا تعطیل

کرده و به نـابودی کشونـده. بی قانونـی، بی عدالتی، هرج و مرج.. این بازیِ اعداد رؤسا، بی توجهی به جانِ

شریف آدم ها، بی فکریِ هم مردم و هم مسئولین.. اصلـا انگار تو این یک سال اخیر وارد فضا و جهان دیگه ای

از زندگی شدیم! مثل یک شبه پیـر شدن.. تهی شدن از همه چیز. بی همه چیـز شدن!

دونستن و علم بر اینکه هرروز دقیقا داره چی به سرمون میـاد وحشتناکه و وحشتناک تر از اون اینه که

ندونی قراره چی بشه..

- خدایـا کاش یه نگاه ویـژه بهمون کنی.

 

212

 

- یه جایی که یادم نیست کجا - خونـده بودم بیا برای یک بارم که شده تمام اون چیزی که باعث 

سردرگمی و غم مون شده، تمام رفتارهای خواسته یا ناخواسته ی پدرها و مادرهامون رو که باعث

مشکلـات امروزمون شدن رو کنار بگذاریم و از جا بلند شیم. قبول که تو آسیب دیدی اما دیگه کافیه.

بلندشو و برای رسیدن به خواستت تلـاش کن.

ممکن نیست تمام اونچه که تو شماره ی 202 گفتم رو فراموش کنم اما سعی میکنم ازش عبور کنم.

این روزا کنار درس خوندن، مدام و بی وقفه (و گویی بی اراده!) در مورد تحریـریه ها روزنامه ها و یک سری

قوانین کلی، دارم تحقیق میکنم.. هرچقدر که میخونـم بیشتر نمیدونم و بیشتر میل به دونستن دارم. بـا

آدم های مختلف و شیوه های متفاوت کاری، آشنا شدم. یه چیزی توی دلم جوونه زده.. یه چیزی مثل یه

گیاه که انگار بذرش رو سالها قبل کاشته باشن و حالـا داره جوونه می زنه!

چندوقت قبـل از یه استـوری تبریک تولد، رسیدم که صفحه ی محمدآقایی که قبلـا فقط ازش چندتـا عکس

دیده بودم. به طبع کنجکاوی این روزام، شروع کـردم به خونـدن چنـدتا پستِ اول. تقریبـا آخـرِ هر جمله

مکث کردم، فکر کردم و یک دورِ دیگه اون جمله رو خونـدم! درواقـع بـا چیـز خارق العاده و عجیبـی مواجه

نشـده بودم، فقط آرزو و خواسته های من با خواسته های محمد مشترک بود. با این تفاوت که اون

بهشون رسیده بود(خداروشکر) اما من میدونـم که هنوز راه زیادی رو دارم.. پس چرا همیشه فکرمی کردم

که خواسته هام یا دور از دسترسه یـا هیچوقت سهم من نخواهد شد ؟!!

+ من با تـمام توانم می دواَم. تو حتما کمکم میکنی، مگه نه ؟ حتما اشتیـاقم رو نادیـده نمیگیـری..

 

211

 

یه فولدر به اسم "حال خوب کن" درست کردم. با یک سری عکس، فیلم، صدا و تلـاش آدم هایی که

علـاوه بـر حالِ خوب اون لحظه، بیشتـر از پیش یـادم میندازن خدا چقدر توانا و دانـا بر همه چیزه. امیـدِ

کوچیکِ ، تـوی دلم رو زنـده میکنن.. خشمم رو فرو می برن. باعث میشن از کنـارِ جزئیـات نگذرم. فـرار

نکنم، جا نزنـم .. بمونم و از نـو بسـازم.

یه بخشی از اون فولدر، فیلم های سروشه.. که به راحتی نمیشه ازش نوشت، فقط میتونم بگم که

کاش امکان این رو داشتم که توی اونهمه بی ادعا تلـاش کردن، شریک باشم. امـا امیدوارم که یه روزی

اتفاق بیافته..

از صداها اگه بخوام بگم، تا الـان، اولین ویسِ حال خوب کن بـرای ف بـوده که دیـروز صبح فرستـاد. خوابِ

شب قبلش رو بـرام تعریف میکـرد که درمورد من بود.. که بـا یه دسته گلِ زیبا رفتم تو کافه ای که باهم

قرار داشتیم، تا بهش خبـر قبول شدنم رو بدم " میگفت از خواب که بیدار شدم کلی گریه کردم! من بـاور

کردم، همونطور که موقع تعریف کردنش هم داشت گریه میکرد! آخه ف میدونه چقدر خسته ام اما پر

از اشتیـاق و امید..

+ اتفـاقات مختلف، بـازم به این فولدر اضافه میشه که امیـد توی دلم نمیـره.. | خدایـا شکرت

 

210

 

پاییـزه و هوهوی باد لـا به لـای شاخ و برگ بی جونِ درختـا. پشت پنجره ایستـادم بیرونُ نگـاه می کنم

اتوبوس از دور میـدون رد میشه و من در کسری از ثانیـه پرت میشم به سالهـای کارشنـاسی. هوا

همون هواست. ترافیک ممتـد ماشین ها، صدای آژیـر آمبولـانس و بوق ماشینـا، ترکیب نور چراغـا

با گرگ و میشِ هوا.. به جز هیاهوی آدمـا تو پیـاده رو و خیابونـا، هیچ چیـزی عوض نشـده. گم شدم

لـا به لـای پـاییزهای دانشگاه، زرد و نارنجیـای کفِ پیاده روی بلـوار. دیـروقت. زود تاریـک شدن هوا ..

کمبـود همیشگیِ تاکسـی و اتوبـوس ها.

کلـاس های تکینـک دکتـر اِس که همیشه تایـم آخر بود.. ساعت از پنج که می گذشت، غرغرهای ما

شروع میشد و بـالـاخره آخریـن کلـاس و آخرین گروهی که دانشگاه رو تحویـل میداد مـا بودیم. هر سال

اولِ پـاییز دلتنگ اون روزا می شم. هر سال بیشتـر از قبـل..

 

209

 

بعد از تو دنیا عوض شد. نگفتم برایت، دلم نیامد. گنجشک‌ها از حیاط خانه رفتند، درخت خرمالو خشکید.

کفشهایم مرا به هیچ کافه‌ای نبردند. لباس آبی‌ام که تو دوستش داشتی، پوسید. موهایم سپید شدند و

روزگارم سیاه. هیچکس برایم مست نکرد و نرقصید که وسطش بخندد و بگوید غرق نشی، با اون نگاه

کردنت. هیچکس یادش نبود وقتی درد دارم، دستش را بگذارد روی صورتم و آرام زیر گوش چپم زمزمه

کند: ببوسمت؟ هیچکس نبود که کنارم بخوابد، آرام نفس بکشد، من بتوانم تا صبح به موسیقی نفسهایش

گوش کنم و هی دیوانه‌تر شوم و هی شعر بنویسم روی ملافه سفید، با نوک انگشت. بعد از تو، نخوابیدم

که خوابت را ببینم. نشد. نتوانستم. هی نشستم تا صبح به تو فکر کردم و آنقدر گریه کردم که رادیو گفت

خشکسالی منتفی است، ابرهای باران‌زا در آپارتمان کوچکی در تهران مستقر شده‌اند. بعد از تو هیچ شبی

ماه آنقدر نیامد نزدیک زمین که من بترسم و به تو زنگ بزنم و تو آرامم کنی که فقط یک واقعه طبیعی

است و قرار نیست دنیا تمام شود و ما دیگر هم را نبینیم. هیچکس نبود که در تاریکی سالن سینما، یواشکی

مرا ببوسد و بی صدا بخندد. هیچکس نبود که پشت تمام چراغ قرمزها کف دستش را ببوسم و دلم برایش

غنج برود. بعد از تو، هیچ کس بوی گندم خام نداد. هیچکس خورشید من نشد، گم شدم در شباشب بی پایانی

که اسمش را گذاشته ایم زندگی. بعد از تو دنیا عوض شد. من اما نه. هنوز صبح‌ها می ایستم سر کوچه،

همانجا که آخرین بار دیدمت. به جای خالی‌ات نگاه می کنم، آرام چشمهایم را پاک می کنم که عاقلان

نبینند دیوانه گریه کرده. بعد، راه میافتم در شهر، به غریبه‌ها لبخند میزنم. کسی چه می داند، شاید تو

عوض شده‌ای، شبیه یکی از این غریبه‌هایی‌ نکند بمانی بی‌لبخند..

حمیدسلیمی

+ "کلیک" چقدر زیبا شده این کار 💜

 

208

 

مهر کم کم تموم میشه و نزدیـک به یکسال از آبـانِ پارسال میگذره اما همه چیـز اونقدر تـازه، غم انگیـز،

دست  نخورده و به مراتب بدتـره که انگـار فقط یک هفته از اون روزا گذشتـه. داشتم فکرمیکردم که از آبانِ

پارسـال تا آبانِ امسال، چند روزش رو زندگی کردیم ؟ چندبـار خندیدیـم؟ چندساعت حالمون خوب بوده؟!

 تمام این سالهـا به کنـار، نوشتن از این یکسال، قصه ی هزار و یک شبه.. بنظرم بـرای گفتن و نوشتن ازش

هنوز زوده، عاجزیـم از گفتن و نوشتـن.. دستمون به نوشتن نمیـره یـا شاید مغزمون نمی تونه تحلیـل کنه.

ما همه روزه شوکه ی یک سری وقایع دردنـاک با ابعـاد پیچیده و عجیب هستیم که شـاید سالیـان بعد

بـرای آیندگان ثبت بشه، آنچه که بـر ما گذشت.. جایی در میان نوشته های امین بزرگیـان خوانـده بودم "

کسی که حافظه ی قوی ای دارد، نمی تواند روایت کند. هر روایتی متضمن فراموشی جزییات و فاصله

گرفتن از خاطره است، چون روایت کردن با کنترل واقعه و در اختیـار گرفتن آن ممکن می شود. بیراه نیست

مصیبت زدگان و یا مشعوف شدگان به لکنت می افتند و نمی توانند سخن بگویند، زیـرا درون آن اند. آنکس

که درباره ی رخدادی سخت و جانفرسا شروع به حرف زدن می کند، روایت می کند، در حال بهبود است.

در این حال نوشتن و ادبیات به نوعی متنی پزشکی است، تلـاش برای بهبود. متن و روایت، مبارزه ای شخصی

با حافظه و جدا شدن از خاطره ای سهمگین است "

بـا کرونـا همه چیـز بدتـر شد.. همه چیز در همه جای جهان اما قـرار گرفتن در تنگنـا و سختی خاصه در ایران.

نمیدونم این رنج عظیم که ماه هاست داره همه ی دنیـا رو تکون میـده و کمر بسته به نـابودی، تاوان کدوم

یکی از اشتبـاهات ماست امـا کاش که یه روز صبـح وقتی از خواب بیـدار میشیم، تموم شده بـاشه.. کاش

جهان رنگ دیگه ای به خودش بگیـره. زمیـن واقعا جای بهتـری بـرای زندگی کردن بشه..