مهر کم کم تموم میشه و نزدیـک به یکسال از آبـانِ پارسال میگذره اما همه چیـز اونقدر تـازه، غم انگیـز،
دست نخورده و به مراتب بدتـره که انگـار فقط یک هفته از اون روزا گذشتـه. داشتم فکرمیکردم که از آبانِ
پارسـال تا آبانِ امسال، چند روزش رو زندگی کردیم ؟ چندبـار خندیدیـم؟ چندساعت حالمون خوب بوده؟!
تمام این سالهـا به کنـار، نوشتن از این یکسال، قصه ی هزار و یک شبه.. بنظرم بـرای گفتن و نوشتن ازش
هنوز زوده، عاجزیـم از گفتن و نوشتـن.. دستمون به نوشتن نمیـره یـا شاید مغزمون نمی تونه تحلیـل کنه.
ما همه روزه شوکه ی یک سری وقایع دردنـاک با ابعـاد پیچیده و عجیب هستیم که شـاید سالیـان بعد
بـرای آیندگان ثبت بشه، آنچه که بـر ما گذشت.. جایی در میان نوشته های امین بزرگیـان خوانـده بودم "
کسی که حافظه ی قوی ای دارد، نمی تواند روایت کند. هر روایتی متضمن فراموشی جزییات و فاصله
گرفتن از خاطره است، چون روایت کردن با کنترل واقعه و در اختیـار گرفتن آن ممکن می شود. بیراه نیست
مصیبت زدگان و یا مشعوف شدگان به لکنت می افتند و نمی توانند سخن بگویند، زیـرا درون آن اند. آنکس
که درباره ی رخدادی سخت و جانفرسا شروع به حرف زدن می کند، روایت می کند، در حال بهبود است.
در این حال نوشتن و ادبیات به نوعی متنی پزشکی است، تلـاش برای بهبود. متن و روایت، مبارزه ای شخصی
با حافظه و جدا شدن از خاطره ای سهمگین است "
بـا کرونـا همه چیـز بدتـر شد.. همه چیز در همه جای جهان اما قـرار گرفتن در تنگنـا و سختی خاصه در ایران.
نمیدونم این رنج عظیم که ماه هاست داره همه ی دنیـا رو تکون میـده و کمر بسته به نـابودی، تاوان کدوم
یکی از اشتبـاهات ماست امـا کاش که یه روز صبـح وقتی از خواب بیـدار میشیم، تموم شده بـاشه.. کاش
جهان رنگ دیگه ای به خودش بگیـره. زمیـن واقعا جای بهتـری بـرای زندگی کردن بشه..