ثابت

این دو بند از کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» ادر لارا رو دوست دارم:

وقت‌هایی که از حرف زدن درباره‌ی خودم خجالت می‌کشیدم، دست به دامن این ایده‌ی یونگ می‌شدم که برخلاف انتظارمان، فکرهای آدم هر چه شخصی‌تر و هر چه منحصر به‌ فردتر باشند، برای دیگران معنادارتر خواهند بود. به تعبیر یونگ «شخصی‌ترین چیزها عمومی‌ترین چیزها هستند.» بنابراین، تنها توجیه ممکن برای بازگویی قصه‌های شخصی این است که بگوییم هر کسی، هر آدم کوچک و خودخواهی که توده‌ای از درد و رنج است از جمله من و شما، کل وضعیت انسانی را درون خودش دارد.

به علاوه، درباره‌ی خودت نوشتن واقعا به این می‌ماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخم‌های روی تنت را ببینند (تا جای زخم‌های روی تن خودشان به وحشت‌شان نیندازد). نوشتن شبیه ناهشیاری است و کاری می‌کند که واقعا بخواهی رها شوی؛ واقعا بخواهی خودت را پیش چشم دیگران بگذاری و از تجربه‌هایت اثری هنری بسازی، با این‌که می‌دانی دیگران نگاهت می‌کنند، با این‌که خجالت می‌کشی و با این‌که دنیا و تردید‌هایت درباره‌ی خودت کارت را سخت می‌کنند.

435

از هفته‌ی قبل تا امروز، گاهی که یاد خانمِ همکار می‌افتادم به این فکر می‌کردم که باید چه اسمی براش انتخاب کنم! امروز حین صحبت، درحالی که متمرکز به چشم‌هاش نگاه می‌کردم فکر کردم شاید «متولد ۶۳» اسم مناسبی براش باشه! هرچند، اگر وبلاگم رو می‌خوند دیگه اسم رمز گذاشتن و این داستان‌ها کاربرد خاصی نداشت!

هفته‌ی قبل که نشسته بودیم به چای خوردن، گفت: دیدم و شنیدم که خوب می‌نویسی، جایی هست که بشه نوشته‌هاتو خوند؟ گفتم: وبلاگ دارم. و در لحظه گوگل رو باز کرد تا آدرسم رو بهش بگم!! گفتم: روزمره‌ و شخصی‌نویسیه! ارزش چندانی نداره اما تا دلت بخواد قصه تو سرم دارم برای گفتن و نوشتن اما نمی‌تونم! گفت: نویسنده‌ها اینجوری‌ان. نمی‌تونن، بعد یهویی می‌تونن! و بعد خندید. دندو‌ن‌‌های خرگوشی‌اش از لب‌هاش بیرون زدن. راستش خیلی نفهمیدم چی میگه!

امروز دوباره تایم ناهار رو با هم گذروندیم. من هسته‌های لیمو ترشم رو بیرون می‌ریختم و اون از ایونت‌های جدید می‌گفت تا بالاخره حرف‌ به جایی کشیده شد که می‌خواستم! شاید هم خودم بحث رو به اونجا رسوندم! نمی‌دونم.. گفتم: شگردت چیه که تا درخواست میزنی اجرا میشه؟ گفت: روابط و اخلاق‌مداری! گفتم: پس احساس می‌کنم چون با جیم بیشتر از بقیه در همکاری هستم من رو هم به چشم اون می‌بینن، حس می‌کنم همکارها از منم بدشون میاد.

زنی نه گذاشت، نه برداشت، گفت: «ازت که بدشون میاد! ولی چرا فکر می‌کنی بخاطر جیمه؟ و‌ یک درصد فکر نکردی بخاطر اینه که آشنای رئیسی؟!» هیچ‌چیز این جملات عجیب نبود اما لبخند روی لبم خشک شد.. انتظار این حجم از رک بودن رو نداشتم :))) ادامه داد که: کل سازمان می‌دونن که تو آشنای رئیسی. مشخصن می‌دونن که بدون رزومه و‌ بدون مصاحبه وارد شدی. نیروی طولانی مدت و‌ تمام وقتی و قرار نیست بری، مگر به خواست خودت. گفتم: من که نمی‌خواستم همه بدونن. گفت: دکتر اینجوری معرفیت کرده، خواست خودش بوده. گفتم: راستش می‌دونستم دلیل اصلیش اینه اما می‌خواستم به روی خودم نیارم، انگار نیاز بود که یه‌نفر از بیرون افکارم رو تایید کنه. گفت: خب من تایید کردم خیالت راحت!

بعد فکر کردم: اگر مبنا رو بر آشنای رئیس بودن هم بگذاریم، مگه‌ نباید درخواست‌های من هم زود انجام بشه؟! اما حرفم رو خوردم.. ادامه ندادم..

434

از پشت پنجره دکتر اِس رو دیدم و فکر کردم توهم زده‌ام که اومده ساختمون ما! اما در رو باز کرد و اومد داخل! رئیسی که سر زده میاد بازدید یک‌‌جور اضطراب به آدم وارد می‌کنه و رئیسی که بعد سال‌های سال، هنوز از دیدنش می‌ترسی و دست و پات رو گم‌ می‌کنی ‌یک‌جور دیگه!

بله. دکتر اِس در یک اقدام انقلابی در پی حرف‌های در گوشیِ روز دوشنبه‌ی من، اومد بازدید و مو به موی چیزهایی که گفته بودم رو از ماست بیرون کشید و رفت. پشیمونم که به بقیه گفتم کار من بوده! این دیگه چه درِ گوشی‌ای بود؟ چرا یاد نمی‌گیری دهنت رو ببندی زن؟ بعد وقتی پشت سرت پچ‌پچ میکنن ناراحت هم میشی؟

خوشحالم که بالاخره دکتر اِس متوجه شد بلافاصله بعد از حرف‌هام ری‌اکشن نشون نده و جزو عجایبه که تازه دو روز مهلت داده و بعد اقدام کرده.

433

برای تو؛ که همه‌ی این سیصد و چند روز توی گوشت زمزمه کردم که سی سالگی یعنی زن روز بودن!

سلام! این دومین نامه‌ی من به توعه. به خودم؛

توو سی سالگی، خودم رو یه جور دیگه‌ای شناختم./ اولین نشانه‌های عبور بابا از میانسالی رو دیدم./ از فیلو یاد گرفتم که حرف بزنم اما هنوز مطمئن نیستم که بتونم از پسش بربیام!/ فهمیدم که نباید در حضور آدم‌ها، بلندبلند فکر کرد./ دکتر اِس بهم کمک کرد که جایگاهم رو شاید نه به لحاظ سطح، که به لحاظ کارایی بشناسم./ از مردها به کل، حتا از پدرم که می‌پرستمش، ناامید شدم./ توو فضایی که دوست داشتم و در انتظارش بودم کار و رشد کردم./ توو سی سالگی واسطه‌گری دوتا نره‌خر گنده رو کردم که یک مراسم مهم رو به‌هم نریزن!/ مراحل شستن متوفی رو دیدم. به بدنش کافور زدم./ ابرها‌ی ادامه تحصیل و فکر کردن به رفتن رو هی از ذهنم کنار زدم و هی برگشتن../

ممکنه این لیست رو تا چهل و اندی روز دیگه آپدیت کنم اما می‌دونم دیگه هرگز نمی‌تونم به این روزها برگردم؛ و بدون که دلم خیلی تنگ میشه برای این ورژن از تو..

432

یک. نمیشه. چینی شکسته رو هر چقدر که بند می‌زنم، نمیشه. صمیمیتی که بین من و فیلو بود از دست رفته و حالا حس می‌کنم هربار سلام و احوال‌پرسی از سمت هر کدوم از ما، زور زدن الکی برای حفظ ارتباطیه که سر هیچی و همه‌چی از بین رفته و دیگه هیچی به پونزده‌روز قبل برنمی‌گرده.. فیلو اون وقتی که باید، نخواست باهام حرف بزنه و حالا دیگه برای من اوضاع به حالت قبل برنمی‌گرده. باید باور کنم که عمر بعضی از دوستی‌ها و روابط همین‌قدر کوتاهه..

دو. عکس‌هام رفته روی سایت! عکس‌های همون جلساتی که دکتر اِس تاکید داشت که منم باشم. بالا آوردن سایت مضطربم می‌کنه. این حال رو دوست ندارم. اینکه عکس‌هام تووی سایت و خبرگزاری‌ها باشه رو دوست ندارم. الزام دکتر اِس برای حضورم توو جلسات رو نمی‌خوام..

431

بعد از خیش کردن امور مالی و حراست و مشاور رئیس و روابط عمومی، در غیرمنتظره‌ترین حالت ممکن (برای دکتر اِس) مسئول دفتر در اتاقش رو باز کرد و گفت (من) اومده! و اینه که رئیس، درحالی که کرک و پرش ریخته بود، با پایی که تازه جراحی کوچیک روش انجام داده لنگان لنگان اومد به استقبالم. گفت: اتفاقن دیروز توو فکرت بودم، گفتم چرا چندروزه از حدیث خبری نیست.. گفتم: اومدم حرف‌های در گوشیِ کاری بزنم. گفت: جون دلم؟ و این‌بار دیگه کرک و پر من ریخت! پرسید اوضاعت با جیم خوبه؟ گفتم: اتفاق جدیدی افتاده؟ چون دوهفته‌ست که اصلن با من صحبت نمی‌کنه! گفت: یکی دوماه دیگه رو صبر کن، قراردادش که تموم شد می‌فرستمش بره. و حقیقت اینه که من دلم برای جیم می‌سوزه.. آدم تحصیل کرده‌ی باهوش و خلاق اما فاقد ادب و شخصیت، که هرجایی مشغول به‌کار بشه سیستم رو به‌هم می‌ریزه..

قبل از رفتن، دوبار با تاکید عاجزانه! ازش خواستم صبرکنه تا چندساعتی از رفتن من بگذره و بعد کاری که باید رو انجام بده تا از تکرار اتفاقات قبلی جلوگیری کنم! از اینکه بقیه بهم تیکه‌ی سفارش شده‌ی ریئس رو بندازن یا مثل دفعه‌ی قبل سرم داد و بیداد کنن!

- مهندس میم عزیزم رو هم دیدم. محکم بغلش کردم، تایمم کم بود و کم صحبت کردیم اما قوی بود. قوی و دلگرم کننده.

- دکتر اِس گفت زیاد نزدیکت نمی‌شینم چون یه‌کم سرماخوردم و حالا توو ساعت‌های پایانی شب حس می‌کنم گلوم درد می‌کنه!

- به‌جز وقت‌هایی که توی خونه‌ام، حالم خوبه..

430

بالای ده‌‌بار از صبح یاد فری افتاده بودم و فکر کرده بودم امروز نه اما خوب می‌شود اگر شنبه، وسط کار که فرصت کردم به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم. اما عصر با یک شماره‌ی ناشناس تماس گرفت. گفتم امروز خیلی توی فکرت بودم. گفت من خیلی حالم بده.. پرسیدم کجایی؟ صدات خیلی ضعیفه. بلند، واضح و رسا گفت: ‌میگم خسته شدم، هیچی درست نمیشه. می‌خوام خودکشی کنم. رگ‌های سرم تیر کشیدند. برای چندثانیه احساس کردم هوا برای نفس کشیدن نیست. گفتم تعریف کن.‌ و پانزده دقیقه طول کشید تا چیزهایی که به فاصله‌ی یک‌هفته از تماس قبلی‌‌مان اتفاق افتاده بود را بگوید. آخر سر دوباره با خنده گفت دفعه‌ی بعد اگر زنگ زدی، ممکنه تا اونموقع خودکشی کرده باشم.

پیش از این، نسبت به «خودکشی می‌کنم» از سمت ف تروماتایز شده‌ام.. و حالا دوباره اضطراب به‌ جانم افتاده. مثل یک جنین چندماهه وسط فرش توی اتاق، توی خودم مچاله شده‌ام. به فری فکر می‌کنم و به احتمال نبودن او. او که می‌گفت سال‌های دبیرستان را دلش می‌خواسته با من دوست باشد اما همکلاسی‌مان مانعش می‌شده! او که خودخواسته مدتی از زندگی‌ام رفت و دوباره برگشت. به او که جلوی در بیمارستان با هم سیگار کشیدیم. او که ساعت‌ها زیر سِرم، بالای سرش نشسته‌ام. او که با ذوق لباس‌های یک‌جور می‌خریدیم. به او که طلب حساب چند میلیونی‌ام را زنده کرد. او که یک ظهرداغ تابستان جلوی در خانه‌ام منتظر ایستاد تا وقتی در را باز می‌کنم توی بغلم گریه کند. به او که با هم رقصیدیم.. او که بعد از ۱۵ سال هنوز یک عکس مشترک با هم نداریم! به او که همیشه گفته آدم امن زندگی‌اش هستم اما هیچوقت فکر نکردم او‌ متقابلن برای من امن باشد.. نمی‌دانم چرا اما گاهی نسبت به این مسئله احساس شرم می‌کنم!

گفت دفعه‌ی بعد اگر زنگ ‌زدی ممکنه تا اونموقع خودکشی کرده باشم، راستی اصلن نمی‌دونم چرا از هجدهم نوزدهم جون سالم به در بردم و بعد خندید. فکر کردم اگر بگویم: به من، بعد از خودت فکر کرده‌ای؟ خیلی خودخواهانه باشد.. نمی‌دانم، لابد هست. جوری است که آدم فکر کند در نهایت داری به خودت فکر می‌کنی.. پس فقط گفتم: گوه نخور!

نمی‌دانم باید چکار کنم. نمی‌دانم باید بی‌فردایی و تعلیق و جوانی بر باد رفته و درک رنج بزرگ را چه‌طور به‌شکل کلمه و شاید مرهم دربیاورم که کمتر لبه‌ی تیز داشته باشد. که توی زخم ننشیند و زخم را تازه‌تر نکند.. برای فری می‌نویسم: «زنده بمونی‌ها، ماه دیگه تولدمه می‌خوام دعوتم کنی خونه‌ات» و صبر می‌کنم که امروز تمام شود..

429

یک. واقعن دکتر لبخند هرروز یه ورق جدید برای سورپرایز کردن و ریزوندن برگ‌های آدم رو می‌کنه! امروز زیر لیوانیِ بافتم رو برداشت، موشکافانه نگاه کرد بعد پرسید خودت بافتی؟ گفتم نه، چطور؟ گفت «آخه من بافتنی می‌بافم! یه‌کم با قلاب برام سخته اما چیزای زیادی با میل بافتم!!» به‌قول دهه هشتادی‌ها: وات د هل؟! چجوری تونستی جلیقه و پتو و پتوی نوزاد ببافی مرد؟ و اصلن چرا؟!

دو. بدجنسیه اگر بگم چقدر دلم می‌خواد زودتر اون‌روزی برسه که جیم تعلیق و برکنار بشه؟ خب باشه! دلم می‌خواد اون‌روز بگم: یه مجموعه از رفتنت یه نفس راحت می‌کشن! گر چه لزومن قرار نیست انسان بهتری جایگزین بشه اما می‌تونم امیدوار باشم که با یک مرد به جای جیم همکاری خواهم کرد، نمی‌تونم؟ واقعن تاب آوردن توو محیطی که جمعیت زن/مرد غالب باشه رو نمی‌تونم، دست‌کم با مردها بهتر می‌تونم کنار بیام..

سه. دوباره افتادم تو لوپ تکراری و آزاردهنده‌ی از دست دادن. کم‌رنگ شدن‌. کمتر حرف زدن با آدم‌ها و بیشتر حرف زدن با خودم.. خسته کردن و خسته شدن. به احتمال از دست دادن فیلو فکر می‌کنم، گم می‌شم وسط مه غلیظ زمستون و یخ می‌زنم کم‌کم..

428


گفت‌وگوی دیروزم با الف، امروز با دکتر لبخند تکرار شد! بهش میگم من از تراپی می‌ترسم. میگه: همین دو دقیقه پیش هم داشتی از گربه می‌ترسیدی! ترس از چی؟ به این فکر کن که من و همکارهامم یه‌جور دیگه خل‌وچل‌ایم!

لبخند از اون آدم‌هاییه که شکستنی‌ است، با احتیاط رفتار کنید. اما در عوض بامزه‌ست و اون حس Be kind بودنه کاملن توی رفتارهاش حس میشه.. حس می‌کنم لبخند، ورژن جوون‌تر حمید سلیمیه :)))

427

یک. چندوقت قبل توی کانال نوشته بودم:

Ovunque guardi, c'è un segno di te e ormai non so più come fare a non pensarti caro mio.

و امروز به این فکر کردم که چطور طی اون دو سال؛ حالا بعد از یک‌سال قطع ارتباط، هنوز و تا به امروز رد نانی جاهایی هست که حتا فکرش رو هم نمی‌کردم؟! چرا امروز وسط روزمره، وقتی توو سرچ تلگرام #ا رو زدم، هشتگ نامه‌هایی که برای هم می‌نوشتیم بالا اومد و یادم آورد مثل همه‌ی وقت‌های پیش از اینی که دوست‌هام رو از دست دادم، نانی رو هم از دست دادم.. و کی رد نانی از همه‌جا پاک میشه؟ به‌مرور؟ یا هیچوقت؟ اما سوال مهم‌تری که امروز توو راه برگشت از اداره از خودم پرسیدم این بود که: واقعن دوست داشتی نانی برگرده؟ و بلافاصله جواب دادم: نه! فکر نکنم..

دو. مدت‌ها قبل، فهمیده و به ف گفته بودم که من از دور آدم دوست داشتنی‌ام! فقط از دور.. و بعدتر وقتی با آدم‌های بیشتری درمیون گذاشتم، گفته بودند که اینطور نیست، توو عادت به خودزنی داری.. امروز بعد از اینکه برای هزارمین‌بار تصمیم گرفته بودم که دیگه با فیلو صحبت نکنم! سر میز ناهار، الف، که دیده بودم بارها و در طول هفته تلاش کرده بود که باهام ارتباط بگیره و صحبت کنه، قبل از رفتن به بهانه‌ی خوردن چای پشت میز و روبروی من نشست. حالا ۶ماه از ورود من به اداره گذشته و هنوز با آدم‌ها ارتباط نگرفته‌ام. و الف جزو آدم‌هایی بود که به ناچار پیش‌قدم شد! رشته‌ی تحصیلیم رو که پرسید، گفت دکتر هم همین رشته رو خونده و من حس کردم داره بهم رودستی میزنه و مثل همه‌ی آدم‌های مرکز، می‌دونه که من آشنا و معرفی شده‌ی دکتر اِس هستم.. و الف، بین تمام آدم‌هایی که معمولن سنم رو باور نمی‌کنن، تنها کسی بود که فکر کرد من متولد هشتاد و چهارم! و باز همچنان باورش نشد که داره سی و یک سالم میشه :)) حسابی که آمار گرفت و سوییچش رو برداشت که بره، توو دلم بهش گفتم: من از دور آدم جالبی‌ام، لطفن تا همین حد باهام معاشرت داشته باش و نه بیشتر..